الملك يومئذ الحق للرحمن وكان يوما علي الكافرين عسيرا (26) و يوم يعض الظالم علي يديه يقول يليتني اتخذت مع الرسول سبيلا (27) يويلتي ليتني لم اتخذ فلانا خليلا (28) لقد اضلني عن الذكر بعد اذ جاءني وكان الشيطن للانسن خذولا (29)
بحث ما در سوره مباركه فرقان به آياتي رسيده بود در پيرامون منكران رسالت و كساني كه در مقابل رسول الله بهانه جويي ميكردند . اين آيات عاقبتشان را و برنامه قيامتي شان را برايمان تبيين كردند كه اينها در آنجا به جهت تكذيب پيامبردچار چه شدائدي ميشوند . و رسيديم به اين آيه شريفه كه ميفرمايد :
"الملك يومئذ الحق للرحمن..."
حقيقت ملك چيست؟
"لمن الملك اليوم لله الواحد القهار " (غافر/16)
ملك مال خداي تبارك و تعاليست . البته بر طبق اين آيه ، ملك مربوط به مرتبه واحديت هست كه به تعبير اساتيد مرتبه اسمائيست .
در مكتب توحيد در اينكه ملك از آن خداست ، هيچ شكي نيست و همه بايد اين را در مسير توحيد درك بكنند. اگر كسي به سلطنت الهي باور نداشته باشد مشرك است . (این تصريح قرآن است و در تفسيرآيات اول سوره فرقان هم به اين بحث اشاره شد)
اگر كسي در عالم ، غير از خدا به موثري مستقل قائل باشد مشرك است . منتهي در دنيا موثرهاي غير مستقل زياد داريم و قانون اين عالم اينست كه موثر مستقل به حسب ظاهر دستش و ملكش در پس پرده موثرهاي غير مستقل است . به اينصورت كه مثلا :
ـ خدا باران را مي فرستد ولي عالم بگونه اي طراحي شده كه ما فرستادن باران توسط خدا را به راي العين درك نميكنيم به اين معنا كه به چشم سر و محسوس نمي بينيم ولي مي فهميم كه خداي تبارك و تعالي باران را فرستاده است و اين مرحله بعدي كار ماست . گويا ما همواره در دنيا محكوم به برهان "ان" ايم ، يعني بايد معلولها و اسباب و مسببات را واسطه انداخته تا به خدا برسيم.
ـ در فرهنگ ناب توحيدي رزق از آن خداست .
"يرزق من يشاء" (بقره/212) (آل عمران/37) (نور/38) (شوري/9)
"ان الله هو الرزاق ذوالقوه المتين" (الذاريات/ 58)
اما رزاقيت خدا اينجور نيست كه بتوان نشان داد ، آنچه كه براي ما محسوس است و ميتوان نشان داد واسطه هايي اند كه رزق را مي آورند . گويا خداي تبارك وتعالي اسباب و وسائط را در اين عالم تقويت كرده است ، تا جائيكه حتي در اكثر آيات الهي قرآن مي فرمايد " اينها نشانه هاي ما هستند "
وقتي به آيات مراجعه ميكنيم باز هم قانون سبب و مسبب و علت و معلول را ميبينيم . جالب اينست كه ما معتقديم كه اگرمثلا "الف" علت "ب" باشد به تعبير فلسفي "الف" علت تامه "ب" است ، وقتي اجزاي تركيبيه علت تامه "الف" تكميل شود (همزه ، لام و فاء) در آنصورت "ب" حاصل ميشود . در فرهنگ توحيدي ميگوييم "الف" زمينه پيدايش "ب" را فراهم ميكند اگر خدا بخواهد . اما اگر "خدا بخواهد" را قائل نشويم ، چه باور بكنيم چه نكنيم ، "الف" برطبق فرمولهاي اين عالم "ب" را خواهد آورد ولي اين باور جريان ديگري را برايمان ايجاد ميكند .
نظام كلي عالم اين نيست كه اگركسي باورنداشته باشد ، "الف" هم "ب" را نياورد ، خير "الف"، "ب" را مي آورد . و نيز چه باور بكنيم كه خداست كه از "الف" ، "ب" را مي آورد چه باور نكنيم و نبينيم دست خدا را ، هيچ فرقي نميكند .
(حال اين را روي اكثر مسايل مانور بدهيد )
شما در اينجا سببها ، وسائط ، و علتهاي غير مستقل را مستقل ميبينيد و اول به چشمتان مي آيند و ظهور پيدا ميكنند و بايد با تامل و درنگي فلسفي ، عرفاني و گاهي علمي (درنگ علمي اي كه انبياء داشتند و علم بمعناي اعم نه بمعناي اخص مانند فيزيك و شيمي و...) برسيد به اينكه خداوند از "الف" ، "ب" را ايجاد كرده است ، اما در قيامت موضوع زيبايي كه صورت ميگيرد اينست كه اين معادله كاملا برعكس ميشود . وقتي انسان وارد صحراي قيامت بشود ، اول چيزي كه در آنجا برايش زيباست و مات مي ماند و ميبيند كه عجب كلاهي سرش رفته و آنهمه انبيا گفتند و او توجه نداشت، اينست كه ميبيند آنكس كه از "الف" ها "ب" ها را آورده ، فقط خدا بوده و بقيه همه سايه و نمايه بوده اند ! و اين حقيقت در آنجا براي انسان روشن ميشود .
اينست كه ميفرمايند در قيامت به وضوح روشن ميشود كه :
"لمن الملك اليوم لله الواحد القهار" (غافر/16)
و ديگر هيچكس نميتواند منكر شود چرا كه منكر شدن يعني منكر خود شدن آنقدر كه مساله واضح است !
حركتي كه انبيا ميخواهند در ما ايجاد كنند اينست كه ما بتوانيم چشمهاي خود را ازسايه ها و وسائط و اسباب و تمام آنچه كه رنگهاي ايجاد كرده اند تا آن علت العلل واقعي و مستقل موثر را نبينيم ، پاك كرده و آن را ببينيم . و هنر انسان دقيقا همين است . لذا در اين آيات وقتي استدلالها و بحثها گفته شدند و به بهانه جوئيهاي مشركين هم جواب داده شد ، ميفرمايد: آنها در روز قيامت ميبينند كه " الملك يومئذ الحق للرحمن "
عبارت " الحق للرحمن" در تفاسير دو جور معنا شده است :
ـ "حق" صفت "ملك" باشد . يعني" الملك الحق" ، به اين معنا كه "الملك ثابت" ، ملك ثابت است و متغير نيست .
در قيامت انسان اين را ميفهمد كه سلطنت مال يكيست ، زيرا در قيامت همه حاكميتها از بين رفته و تنها حاكميت و پادشاهي خدا پايدار خواهد ماند . اينكه ميگوييم از بين ميروند ، نه اينكه از اول چيزي بوده و از بين ميرود . چرا كه بود ، نبود نميشود ، بلكه انسان خيال ميكرد كه اينها "بود" اند ، لكن چون در آنجا پرده كنار ميرود، ميبيند كه آنها نمود و سايه "بود" اند ! مانند سراب که وجود دارد اما "آب" نيست كه وجود دارد ! بلكه به مخيله و چشم و قوه دراكه فرد اين را ميرساند كه "من آب ام" ! وقتي به آن برسد ميبيند كه اصلا "هيچ" است ! و مساله چيز ديگری بوده !
اين نكته ايست كه آدم بايد در تربيت و دعوت انبياء خيلي دقيق باشد .
اينجاست كه ديگر فلسفه بافي جواب نداده و بدون تعارف بايد گفت كه انسان با عقل تنها نميتواند به آن برسد ! با نشيب و فرازي طولاني ، قرنها قرن ، هزاران هزار سال ، اينكه انسان بايد به كجا برسد نميدانيم ...
اینست که خدمت بزرگي به ما شده و لطف پروردگار شامل حال ما گشت كه پيامبران آمدند و اين حقيقت را در اختيار ما گذاشتند كه " آقا گول نخور "
اگر همه چاره جوئيها و تفلسفها و تفكرها بر اين مبنا قرار ميگرفت ، ( بنظرم ) ما خيلي جلوتر بوديم . اما اينهم خود از دامهاي شيطان و از منيت انسان است كه نيامديم افكارمان را روي آجري كه انبيا گذاشتند بنا كنيم و به جلو برويم و يك چيزهايي را مسلم بگيريم ، بلكه آمديم گفتيم اصلا در خدا هم بايد تفلسف كرد ! در نبوت هم بايد تفلسف كرد ! آنقدر بحث كرديم كه آيا وحي شد نيست يا نه؟و ... كه وقت ديگر تمام شد ! مگر انسان چقدر فرصت دارد ؟! (براي نسلهاي بعد چه نتايجي در راه است نميدانيم !)
اين مساله درد چند قرن اخير بشريت است . (انبيا)گفتند که اينها نتيجه نميدهد . بشر بعد از قرنها زحمت ميخواهد كاري انجام دهد كه نشدنيست . در حاليكه خبرش را از اول به او داده و گفته اند به اين خبر قطعيه ايمان بياوريد و برويد... و البته كسي نگفت كه فكرتان را تعطيل كنيد ، بلکه از فكرتان هم استفاده كنيد .
ـ "حق" در مقابل "باطل" باشد . يعني شيء حقيقت دار و مطابق با واقع . در اينجا يعني آنچه كه عينيت دارد .
"حق" بمعناي "ثابت" يعني تغيير ندارد ، نشيب و فراز ندارد ، كوتاه بيا نيست ، عقب نشيني نميكند و "حق" در مقابل باطل يعني اينكه واقعيت دارد .
بنابراين "الملك يومئذ الحق" يعني واقعیت را ميبينند كه ملك الهيست و نيز ثابت ميبينند که ملك ، ملك خدائيست . تنها ثابت و لايتغير كه عقب نشيني نمي كند سلطنت خداست . هرچند که در دنيا جور ديگر ديده بوديم ، اما در قيامت به اين شكل ميبينيم .
بنابراين برداشت اين معنا ميشود كه پادشاهي و حاكميت از آن خداست .
دو آيه 27 و 28 نكته اي را بيان ميكنند كه تفسيرها به آن اشاره نكردند اما نكته مهميست .
می فرماید اي كاش من با پيغمبر مسير مشتركي داشتم و با او راهي انتخاب ميكردم و اي كاش فلاني را بعنوان دوست انتخاب نميكردم .
اگر بحث عذاب براي جهنميان و نعمت براي بهشتيان را در خيلي از جاهاي قرآن نگاه كنيد ، روال عمومي بصورت جمع بيان ميشود و اينجور نيست كه فقط بصورت فردي مطرح بشود .
يكي از مواردي كه هم در تربيت انبيا و هم در تربيت شيطاني ديده ميشود فضاسازي و زمينه سازيست ، بمعناي جوسازي .
بنابراين اگر ميخواهيد در تربيت موفق بشويد بايد در فضاي درستي قرار بگيريد . مجموعه انسانهايي كه با آنها رفت و آمد و نشست و بر خاست داريد ، هم معرف شخصيت شما هستند و هم تضمين كننده هدايت يا نعوذ بالله ضلالت شما .
شايد يك عامل اينكه ميبينيم پيامبر عظيم الشان اسلام بمحض آنكه خواست جنبه هاي اجتماعي اسلام را تقويت بكند ، جزء اولين دستوراتي كه در مدينه ميدهد ، پيوند برادريست ، نظربه اهميت جو با هم بودن باشد .
و جالب اينكه بحث تبعيت ، اطاعت و بيعت كردن نكته مهميست و اينجور نيست كه فقط مثل پليس راه ، راهي را نشان بدهند و بعد شما اگر خواستيد برويد و اگر نخواستيد نرويد !
پيغمبرميفرمود كه با من بيعت كنيد و بيعت كه كرديد بايد با من همراهي كنيد . (يعني اينكه بايد با هم بود)
با هم بودن نقش بسزايي در تربيت انسانها دارد . يكي از ضمانتهايي كه ميتواند انسان را از نگرانيها نجات بدهد اينست كه بتواند با جمع درستي رفيق شده و راه را طي كند ، مثلا نگراني اينكه خداي نكرده فردا باور و عقيده و ايمانم را از دست بدهم و ...
دقيقا وقتي به جهنم نگاه ميكنيد ، يكي از گفت و شنود هاي جهنميان كه در چند جاي قرآن هم به آن اشاره و تصريح شده، اينست كه رفقايشان را تقصير ميگيرند و مشكل را ازدوستان ، رهبران ،كساني كه با آنها دست بيعت دادند و رفت و آمد داشتند ميبينند و ميگويند شما بايد اينها را عذاب ميكرديد ، آنها هم ميگويند ما كه اجبار نداشتيم كه شما با ما رفيق شويد، بيعت كنيد يا نشست و برخاست داشته باشيد ، ما دعوتتان كرديم و شما هم پذيرفتيد . شيطان اين را ميگويد ، اولياءشان همين را ميگويند ،كما اينكه بتهاي بت پرستان هم همين را ميگويند (كه در آيات گذشته عرض كرديم)
دقيقا به چيزي كه بايد در بحث هدايت حساس باشيم اينست كه ببينيم با چه كساني هستيم ؟ با كه ها نشست و برخاست ميكنيم ؟ ميزان محبت ما به چه كسانيست ؟ بيشترين علقه قلبي ما با كيست ؟ اصلا همين گرايشها هستند كه بعدا به فكر ما سرو سامان ميدهند . اين مساله هم در تربيت اسلامي ما هست و هم در ادبيات ما نفوذ كرده است . در داستان انبيا و خانواده پيامبران هم ميتوان آن را ديد و اگر اين بحث دراكثر مسايل رديابي شود ميبينيد كه مساله اصيليست . حرف بسيار ساده اي هم هست ! برخلاف آنكه ما خيلي اوقات دوست داريم هدايت را پيچيده كنيم و بسياري از مواقع دوست داريم حق را پيچيده كنيم ! حال آنكه مساله اتفاقا خيلي ساده است .
يك وقتي ما يك بزرگي را ديده بوديم كه در بحث تربيت شاگرد خيلي روش ائمه را داشت . ايشان ميگفتند روش ما اينست كه ده نفر ده نفر ، پنج نفر پنج نفر ، هواي همديگر را داشته باشند . و این یعنی مواخات که دقيقا روش رسول الله (ص) بود . (مواخات یعنی دو تا دو تا اخوي بودن و برادر برادر بودن)
امروز ضرورت اين امر در جامعه ما خودش را بيشتر نشان ميدهد . و در همواره تاريخ انساني ميتوان آن را پر رنگ ديد . موارد نادر و انگشت شماراند كساني كه بتوانند به تنهايي خود را نجات دهند ! كم داشته ايم . مثلا آسيه بنت مزاحم يا مومن آل فرعون كه در جمعي تنها بوده و ماموريتهايي داشتند ، تازه خيلي از اين افراد هم مويد ها و دوستان پشت پرده اي داشتند !
در تفسير عبارت "فلان" در كريمه نوراني " لم اتخذ فلانا خليلا " آمده كه "فلان " اشاره به "علم" است .
در ادبيات عرب و همينطور در فارسي لغت "علم" آمده ، چرا كه همه آن را ميبينند ، مشهور است و توي چشم مي افتد .
( علم يعني مشهور ، معروف ، معرفه ، در نگاه هركسي)
ما در جامعه علم هايي داريم كه انسانها را بسوي آتش ميكشند . معمولا در بحث تربيت ميگويندكه اگر چند تا بچه پنج شش ساله را در يك جا به بازي وادار كنيد و اسباب بازي برايشان فراهم كنيد و بعد از چند ساعت مراجعه كنيد ، ميبينيد كه يكي از آنها فرماندهي بقيه را برعهده گرفته است ، حال يا بصورت محسوس يا آشكار . در واقع يكي از آنها سر مي شود . ميگويند قدرت مديريت يكي قويتر است .
دقيقا در جامعه انساني هم اينگونه است .
يك نوع برخورد با جريانهاي مخالف حكومت در سيستمهاي ساده اينست كه با جمع برخورد ميكنند . مثلا اگر هزار نفرحركت و جرياني ايجاد كرده اند ، با هر هزار نفر برخورد ميكنند ، اما در حكومتهاي زيرك ميدانند كه اين هزار نفريكي دو مهره بيشتر ندارند و اگر فتيله آن يكي دو مهره پايين كشيده شود ، آن هزارنفر هم خاموش خواهند شد . کاري كه در تاريخ سياست هم سياسيون زرنگ انجام ميدهند و شايد اصلا بحث ها و گفتمان ها و روابط ديپلماتيك يك بخش اش به همين دليل بوجود آمده كه نخبه ها را شناسايي كنند !
دربحث جهنم هم اين مساله خيلي نمود دارد (كما اينكه در بهشت هم نمود دارد) "يليتني لم تخذ فلانا خليلا "
"فلانا"در این آیه نه اینکه يك كسي را ، بلکه هرچند نكره آمده است ولي اشاره به علمي دارد كه خودش ميشناسدش و باعث ضلالت او شده است .
و اين نكته ايست كه بايد به آن توجه داشت و من فكر ميكنم خصوصا در بحث تربيت فرزند نكته خيلي مهميست .
خيلي از خانواده ها بصورت حضوري ، تلفني و ... مراجعه ميكنند ، بعضي هم شايد با شما درد دل كنند و شما هم مبتلا باشيد كه میگویند من با بچه ام چه كاركنم كه مثلا نماز نمي خواند ؟ مسير را درست نمي رود ؟ و ...
يكي از زيباترين راه ها رفاقت صحيح است . به جرات ميتوان گفت كه اگر رفاقت نبود ، ما در جامعه ايران اسلامي اينقدر شهيد نداشتيم چرا که بخش عمده شهداي ما با رفاقتها به شهادت رسيدند ، اگركسي خاطرات صدر انقلاب را از ذهنش بگذراند ميداند كه افرادي از خانواده هايي مي آمدند كه اصلا سنخيتي با شهادت طلبي نداشتند ولي چون دريك مسير درست قرار گرفتند در جاذبه هاي دوستانه و جمعي رشد كردند .
اين بحث در دانشگاه و حوزه هم صادق است . اگر ميخواهيد بدانيد كه آیا طلبه اي در آخر باسواد ميشود ، محقق ميشود ، بيسواد ميشود و اصلا چه جور آدمي ميشود ، نگاه كنيد كه با كه ها نشست و برخاست ميكند ؟ در آنصورت ميتوانيد آينده اش را تا 20 سال ديگر چشم بسته بگوييد (مگر اينكه دوستانش را عوض كند)
در كلاسهاي دانشگاهی هم به جمع هاي دانشجويي نگاه كنيد كه كه ها با كه ها رفيق اند؟ 10 سال ديگرشان را ميتوانيد پيش بيني كنيد .
در بحث هدايت وضلالت در انقلاب با توجه به آيه " يليتني لم اتخذ فلانا خليلا " بخش عمده انحرافها را كه بعضي حتي در دام منافقين ، ماركسيست ، كمونيست و امثال اينها افتادند ، بسياري از روي استدلال نبوده ، بلكه از همين رفاقتها نشات ميگرفت ، يعني اگر با تك تك آن چپي ها و منافقين صحبت ميكرديد میدیدید كه از روي مطالعه به چنين نتيجه اي نرسيده اند بلكه در يك جو دوستانه قرار گرفته و آرام آرام چشم باز كردند که "يليتني لم اتخذ فلانا خليلا "
و هركس زود تر بيدار شد ، زودتر فهميد .
يكي از وظايفي كه ما در زندگي داريم اينست كه دائم اطرافيان را وارسي كنيم كه خوب باشند . اگر در جمعي از مومنان قرار گرفتيم نگوييم كه كار تمام شد ، بلكه بايد خود را به مرتبه بالاتركشيده و حمع بالاتري را انتخاب كنيم ، در آن جمع بالاتر هم نبايد تصور كرد كه تمام شده است ، در حقيقت بايد كلاس معرفت و اخلاق خود را بالا برد كه همين امر آرام آرام باعث رشد ميشود .
"لقد اضلني عن الذكر بعد اذ جاءني "
همانا او مرا از اين ذكر، بعد از اينكه برايم آمد گمراه كرد .
جهنمي مي گويد كه بعد از اينكه ذكر بسراغم آمد ، آن فلاني ، همان علم مسير كج ، مرا گمراه كرد .
يعني حتي اگردر يك لحظه ، تنبه اي براي انسان پيش آيد ولي رفقاي درستي نداشته باشد ، ازآن تنبه هم نميتواند استفاده كند و آمدن ذكر هم فايده اي برايش ندارد .
بعضي چون "ذكر" را در همه جا به معناي "قرآن" گرفته اند "لقد اضلني عن الذكر" را اينطور معنا كرده اند که بعد از آنكه قرآن آمد ، مرا از قرآن منحرف كرد .
اما لزومي ندارد كه "ذكر" را هميشه بمعناي صرف "قرآن" بگيريم . در اينكه مصداق اتم "ذكر" "قرآن" است شكي نيست اما ميتوان كل ذكري را كه انسان نياز دارد تا خودرا رشد بدهد در نظر گرفت . در حقیقت با ذكر است كه انسان ازگرفتاريها نجات پيدا ميكند .
اگر كسي بخواهد صرف حال خاص و تنبه خاصي كه يك وقتي بدست مي آيد مسير كمال را طي كند ، بايد آن فضاي مناسب را ايجاد كند . همه انسانها اينجور تنبهات را دارند اما كسي ميتواند استفاده كند كه آن فضا را ايجاد كرده باشد .
اتفاقا يكي از چيزهايي كه بايد دنبالش باشيم همين فضاسازيست ، فضاي خوب مومنانه درست كردن ، فضاي خوب اهل هدايت درست كردن ، فضاي خوب اخلاقي درست كردن ، جو زيباي توكل را نشان دادن . که اينها را ميشود با جوسازي پياده كرد .
بياييد گذشت وايثار را مد كنيد و در روال اجتماعي قرار بدهيد . قبلا اگر كسي در اين جامعه مشكلي داشت و به كسي مراجعه ميكرد او ميگفت : اين بخش كار شما مربوط به بنده است اما براي قسمت ديگركارتان كه مربوط به اينجا نيست برويد فلان اداره پيش فلان كس ، مسئول اينكار ايشان است ، ان شاء الله حل ميشود ، ميخواهيد زنگ بزنم هماهنگي بكنم؟! ...
يك زمان ما اينجور بوديم اما الان وقتي به اداره اي ميرويد و مشكلي پيش مي آيد ميگويند : اين ديگر مشكل خودتان است .
امروز جمله ديگر مشكل خودتان است شده يك جو ! يعني بنده هيچ احساسي در مورد جنابعالي ندارم !
وقتي حس خودخواهي دريك جو قرار ميگيرد همه همديگر را همانجور نگاه ميكنند و اگر كسي بخواهد آن را بشكند ، همه انگشت نشانه سوي او ميگيرند و ميگويند : اين آدم خيلي ساده است !
در بحثهاي ايماني هم اينگونه است . چطور است که جو بي ديني درست ميشود ؟! شما هم جو دينداري درست كنيد.
البته جو دينداري آن نيست كه يك عده اشتباه ميگيرند كه بیاییم شلوغش كنيم ، پلاكارد بزنيم ، صداي بلندگو را بلند كنيم و ... كه ما داريم جو درست ميكنيم ! اصلا منظور از جو اين نيست !
اوايل انقلاب وقتي مي پرسيديم مثلا چريكهاي خلق چه جور اند؟ ميگفتند : مگر نگاه نمي كنيد كه چه جوري اند ؟! يكيشان كه خانه سازي دارد همه مي آيند با او كمك مي كنند ! (مي آمدند اينجور تبليغ مي كردند ، دو تا كار هم كه ميكردند تبليغ هم ميشد !)
ازآنطرف بچه هاي متدين و حزب اللهي هم ميخواستند همين كار را بكنند ، آنهایی كه اينكار را كردند موفق شدند جمعشان را حفظ كنند . دقيقا جمعهايي كه الان بعد از 30ـ20 سال هنوز باقي مانده اند در واقع فضاسازي درستي داشته اند .
منظور از جو اينست نه اینکه سر و صداي بيخودي ايجاد كردن!
اگر جوي درست شد به اسم نماز جماعت ، به اسم اهل مسجد ، بايد نسبت به همديگر رافت مخصوص داشته باشند ، يعني اگر كسي پا گذاشت داخل مسجد ، بايد نسبت به او احساس تكليف كرد ، با او برخورد زيبا داشت ، نسبت به او عاشقانه نگاه كرد تا او جز صداقت از ما چيزي نبيند ، بيرون هرچه گذشت ، بگذرد ...
اما الان اين قضيه چقدر پيدا ميشود ؟! ما واقعا در اين رابطه مشكل داريم ، حتي در خانواده ها !
مثلا وقتي از خيابان رد ميشويد ، نوجواني جسارتي به جنابعالي ميكند (البته الحمدلله رب العالمين براي من از همان اول كه لباس پوشيدم اين مساله كمتر پيش آمد كه ازلطف پروردگارست) ، وقتي فردي يك حركت زشت اخلاقي نشان ميدهد بايد نسبت به او احساس وظيفه كرد . چطور؟ باید فرض کنید که او پسر خودتان است و دقیقا باید مانند پسرخودتان که به ديگري جسارتي كرده باشد برخورد كنید و راهي در پیش گیرید؟
و همينطور قياس بكنيد در مسايل ديگر با سفارشهايي كه بهمديگر شده ايم .
يك وقت در خدمت حضرت آقاي بهجت (ايده الله) بودم كه همين بحث پيش آمد (اين خاطره از خاطرات خوب من است با ايشان كه البته اگر من اين خاطرات را بنويسم خودش يك كتاب ميشود)
ايشان به من فرمود : شما با همسايه هاتان رفت و آمد داريد ؟
گفتم: نخير
(در قم طلبه ها عادت ندارند با همسايه رفت و آمد بكنند ، دعو ما طلبه ها نوعا اينجوري بود ، صبح ها ميرفتيم سر درس ، تا ظهر كه نماز جماعت ميخوانديم و بعد مي آمديم خانه ، ناهارو استراحت و بعد از ظهر ميرفتيم درس، تا غروب كه نماز ميخوانديم و دوباره مي آمديم به خانه و شب مطالعه داشتيم و فردا دوباره...،گاهي اصلا همسايه هامان را نمي شناختيم ، من خودم اينجوري بودم ، الان هم اينجوري هستم ، نه اينكه خيلي فرق كرده باشم، روال شهر نشيني اينجورست . هرچند که ميگويند تا چهل خانوار جزء همسايه حساب ميشوند!)
آقا گفتند : شما بايد با همسايه هاتان رفت و آمد داشته باشيد .
گفتيم : چشم
گفتند : گاهي آن بيچاره ها مشكلاتي دارند كه فقط با دست شما حل ميشود و اگر اين مشكلات را حل بكنيد برايتان خيلي خوب است .
بعد بنا كردند من را نصيحت كردن كه پيامبر به همسايه سفارش كرده اند و وصيت امير المومنين (ع) را برايم خواندندكه :
"و الله الله في جيرانكم فانهم وصيه نبيكم ، ما زال يوصي بهم حتي ظننا ا نه سيورثهم") ( قسمتي ازوصيتهاي حضرت به امام حسن و امام حسين عليهما السلام ـ نامه47 نهج البلاغه)
(خدا را خدا را در باره همسايگانتان كه آنان سفارش شده پيامبر شمايند . آن حضرت (ع) پيوسته درباره همسايگان سفارش ميكرد چندان كه گمان برديم آنها را ارث بر قرار خواهد داد)
من بعضي آقايان را در نجف ميشناختم كه اينها فقط مشكلات مردم را حل ميكردند و ميگفتند هر روز كه ما مشكلي را حل ميكرديم ، كرامتي از اميرالمومنين (ع) ميديديم و ...
(آقا هم حرف نميزنند اما وقتي شروع كنند به نصيحت ، حسابي آدم را ورز ميدهند و مساله حلاجي ميشود)
ما هم ديگر گفتيم قوي شديم و بايد با همسايه ها رفت و آمد داشته باشيم ! رفتيم به خانه و فكر كرديم كه حالا از كدام همسايه شروع كنيم و در بزنيم و بگوييم ما آمديم شب نشيني ، احوال شما را بپرسيم؟! اين چه موضوعيست ؟! اين قضيه بايد يك رمزي داشته باشد ! يكي ، دو شب كه گذشت ساعت 9 ـ30/8 شب نشسته بودم پشت ميز و مطالعه ميكردم كه در زدند ، رفتم دم در و ديدم خانمي با گريه و ناله و زاري پشت در است (قمي ها به طلبه ها و سيد ها ميگويند شيخ) آن خانم هم از روستاهاي اطراف نائين بود كه در قم زندگي ميكرد ، وقتي مرا ديد گفت : شيخ دستم به دامنت، به تو پناه آوردم ، مشكل ما را حل كن ، شوهرم ميخواهد مرا طلاق بدهد و من اينجا هيچكس را ندارم ، با خود گفتم اين شيخ كه در اين كوچه رفت و آمد ميكند شايد بتواند مشكل من را حل كند . (گفتم قبلا پيغام شما رسيده بود حاج خانوم ، بفرما بالا !)
حالا خجالت هم مي كشم بپرسم خانه ات كجاست ؟
گفت : خانه ما خانه اول بغل خانه شما نه ، خانه بعديست (يعني يك خانه با خانه ما فاصله داشت !)
پرسيدم : اسم شوهرتان چيست ؟
(الان هم يادم است) گفت: آقاي بهمني .
گفتم : شغل شوهرتان چيست ؟
گفت : سبزي فروش است ، صبح زود ميرود از ساوه براي ميدان بار سبزي مي آورد و...
گفتم : الان كجاست ؟
گفت : الان در خانه است ، قبل از اذان صبح هم از خانه بيرون ميرود ...
خلاصه ما رفتيم آنجا و يك سري صحبتها و ... مشكلشان حل شد .
منظور اينست كه اگر روابطمان با همسايه ها و دوستانمان اينجور بود، هرگز هيچ انحرافي در جامعه اسلامي نمي تواند نفوذ بكند . يك ريشه انحرافها در كوتاهي هاي ماست كه بحث اخوت و فضاي جمعي به شكل فرهنگ در نيامده است ، حتي حركتي هم در اين زمينه صورت نگرفته است ! از مساجد بايد شروع بشود ...
گاهي دوتا رفيقيم ، به يك قبله نماز ميخوانيم ، شيعه ايم ، اثني عشري ايم ، علاقه مند به خدا و پيغمبر... اما چون مثلا شما در انتخابات گفتيد آقاي الف من گفتم آقاي ب ، پس ديگرآبمان در يك جوي نمي رود ! جنابعالي شديد شمرابن ذي الجوشن من شدم حسين ابن علي ابن ا بيطالب !
بخش عمده از ضربه هاي اخلاقي اي كه ميبينيم از اين نوع ديدگاه است و حال آنكه اگر شما بنده را ديديد كه منحرف شدم و طرفداري از الفي كردم كه اين طرفداري شايسته نبوده ، بايد اين حق را بمن بدهيد كه من گول شيطان را خورده ام و اشتباه كرده ام . انديشه ما كه خوارجي نيست كه توبه قبول نشود !
( هرچند كه مسايل به اين شكل هم نيست كه ما ميبينيم ، در اين زمينه بايد پلوراليسم بود ، چراكه هركدام يك بخشي از حق را دارند )
بنابراين در مراوده ها و كارهاي ديني و اخلاقي ، در همان مشتركاتي كه يقيني ماست ، بايد احساس تكليف و وظيفه كنيم .
چطور است كه پيامبر(ص) از يك اشتراك كوچك استفاده ميكرد ولي ما صدها مشترك داريم و استفاده نميكنيم ؟
شنيده ايد كه يك يهودي هر روز بر سر راه پيامبر (ص) مي ايستاد و به حضرت فحش و ناسزا ميگفت . حضرت چند روزي او را نديد و ... !
حضرت با او فقط يك مشترك داشت ! اينكه هر روز در ساعت معيني او را ميديد و ديگر هيچ وجه مشتركي نداشت، تازه آدمي كه پيغمبر را فحش و ناسزا ميگفت! پيامبر از همين اشتراك استفاده ميكند و ميرود و ...
در نهايت آن فرد مسلمان شده و توبه ميكند و عاقبت بخير ميشود . ولي ما با مشتركات فراوان كه در جامعه داريم ...
(اتمام نوار)
پنجشنبه 13/7/1385 ـ مسجد جامع لاهيجان