تبليغاتX
پایگاه اطلاع رسانی منیبین - تفسیر سوره ی فرقان (نوشته) قسمت شانزدهم
صفحه نخست | لیست مطالب | آرشیو مطالب | ارتباط با ما
                                              اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

و عادا و ثمودا و اصحاب الرس و قرونا بين ذلك كثيرا (38) و كلا ضربنا له الامثال و كلا تبرنا تتبيرا (39) و لقد اتو علي القريه التي امطرت مطر السوء افلم يكونوا يرونها بل كانوا لايرجون نشورا (40) و اذا راوك ان يتخذونك الا هزوا ا هذا الذي بعث الله رسولا (41) ان كاد ليضلنا عن آلهتنا لولا ان صبرنا عليها و سوف يعلمون حين يرون العذاب من اضل سبيلا (42)

 

بحث آيات اخير سوره مباركه فرقان راجع به اقوامي بود كه رسولان الهي را تكذيب كردند و نيز اشاره به عذابهايي كه آن اقوام و امتهاي پيشين مثل عاد ، ثمود ، اصحاب الرس و قبل از آنها قوم نوح و در يك كلام ( قرونا بين ذلك)  امتها و طوايف زيادي  كه در كل تاريخ بشري بخاطر تكذيب رسل به آن عذابها مبتلا شدند .

 حال سئوال اينجاست كه آيا صرف بعثت انبيا براي عذاب كردن اقوام كفايت ميكرد؟

كساني كه از سوي خداي تبارك و تعالي به آنها وحي شد دو دسته بودند: انبياء و رسل

نبوت و رسالت با هم فرق ميكنند و يكي از بحثهايي كه در تفاسير مطرح شده فرق بين نبي و رسول است .

 بعضي نوشته اند نبي كسيست كه اخبار عالم بالا را دارد ولي مامور به گفتن نيست و رسول كسيست كه هم از عالم بالا خبر دارد و هم مامور به گفتن است . يعني كسي كه مامور به تبليغ باشد رسول و كسي كه مامور به تبليغ نباشد نبي است .

از اين دست فرقها خيلي زياد دركتابها آمده است اما زيباترين تعريف آنست كه بخشي در روايات ما و بخشي هم در كلام بعضي از مفسرين من جمله مرحوم علامه طباطبائي آمده است . ايشان ضمن بررسي آيات نبوت و رسالت ميفرمايند :

در مرحله دريافت وحي از عالم بالا  هم بر نبي وحي ميشود و هم بر رسول ، اما فرق نبي و رسول در اينست كه نبي تنها مامور به تبليغ است ولي رسول علاوه بر تبليغ ماموريت ويژه ديگري هم دارد . طبق نظر علامه تكليف خاصي برعهده رسول است كه بر عهده نبي نيست لذا رسولان الهي فقط پيام نرسانده و تبليغ نكردند بلكه ماموريت ويژه اي براي مبارزه با بعضي امور داشتند .

- يك نمونه ماموريت ويژه رسول مبارزه با كم فروشيست . دعوت مردم بسوي توحيد خداوندي و قيامت وظيفه نبوت است اما مبارزه با كم فروشي برعهده رسالت ميباشد . مانند رسالت حضرت شعيب (ع)

- حضرت لوط علاوه بر اينكه مردم قومش را دعوت به توحيد و معاد ميكند مبارزه با هم جنس بازي را هم بر عهده دارد .

- و در اقوام مختلف مبارزه با بت پرستي ، توتم پرستي و بسياري از انحرافات دیگر .

 

گاهي پيامبري فقط تبليغ ميكند ولي گاهي ماموريت ريشه كني هم بر عهده اوست . لذا وقتي ماموريت ويژه رسالت با بينات و ادله اش بيايد اگر كسي تن به آن ندهد بايد منتظر عذاب باشد .

مرحوم علامه به آيه "و ما كنا معذبين حتي نبعث الرسولا " (اسراء/15) استناد مي كنند كه ميفرمايد ما عذاب نميكنيم تا اينكه اول رسولي بفرستيم . (نه يك نبي)

 

پس رسالت بار مسئوليتي مخصوص دارد . گويا اگر در جامعه اي رسول آمده باشد ديگر اتمام حجت شده است . اما تا وقتي كه رسول نيامده و فقط نبي آمده باشد هنوز به مرحله اتمام حجت نرسيده تا مردم عذاب شوند . لذا همواره عذابهايي كه در قرآن براي اقوام مختلف ذكر شده است بعد از ارسال رسل بوده ، نه بعد از آنكه قومي فقط پيغمبري داشته است .

 

در روايتي آمده كه از امام باقر(ع) سئوال ميكنند فرق بين رسول و نبي چيست ؟ ایشان ميفرمايند :

" النبي الذي يري في منامه و يسمع الصوت و لا يعاين الملك ، و الرسول الذي يسمع الصوت و لا يري في المنام و يعاين"

نبي كسيست كه ملك را در خواب ديده و صدايش را ميشنود ولي به راي العين ملائكه را نميبيند و رسول كسيست كه صداي ملك را شنيده و به راي العين او را زيارت ميكند .

 

از آنجا كه ارتباط رسول با عالم بالا قويتر از ارتباط نبي با عالم بالا بوده و او علاوه برعلم اليقين ، عين اليقين و حس اليقين هم داشته و حقايق برايش مشهود مشهود و مكشوف مكشوف است روي اين اساس وقتي چنين انساني با اين حد از درايت و علم و آگاهي مردم را دعوت كند توقع بيشتري هم از آنها خواهد داشت .

 

بنابراين در مييابيم كه هلاكت اقوام گذشته مانند قوم نوح ، عاد ، ثمود ، اصحاب الرس و ... بعد از آني بوده كه پيامبراني رسالت داشتند ولي آنها زير بار رسالت رسولان نرفته ، بهانه جويي و مبارزه كردند و نهايتا هم به عذاب مبتلا گشتند .

 

"و كلا ضربنا له الامثال و كلا تبرنا تتبيرا"

ما براي هر يك مثالها زديم و هر يك را بسختي هلاك كرديم .

قبلا اشاره شد كه مثال ، استدلال و راه رسيدن به حقيقت است . قرآن ميفرمايد هلاكت هر قوم بعد از آن بود كه برايشان مثال زده شد و حجتها و آيتهايي فرستاده و مسائل حلاجي گشت . اينگونه نبود كه آنها سئوالي داشته باشند ولي توان يا بناي پاسخگويي نباشد . اگر حرفهايشان رديف شود ثابت ميگردد كه همه مطالب برايشان آفتابي ميشد اما آنها از هر مرحله اي كه ميگذشتند باز بهانه جديدي مي آوردند ، اگر معجزه نداشتند معجزه ميخواستند ، معجزه كه مي آمد ميگفتند معجزه اينجور باشد ، آنجور باشد ، اينجور آنجورش را گوش ميكردند باز هم زير بار نميرفتند و فقط يكطرفه توقع داشته اما حاضر نبودند به فرمان الهي گردن بگذارند .

 

"تتبير" باب تفعيل از "تبر" بوده كه بمعناي در هم كوبيدن و هلاك كردن است . بخش عمده هلاكت اقوام نوعا با سنگ باران ، صاعقه ، زلزله و ريختن ساختمانها برسرشان و ... بوده است .

   

"و لقد اتو علي القريه التي امطرت مطرالسوء افلم يكونوا يرونها بل كانوا لايرجون نشورا"

قرآن در ارتباط با شيوه نابودي قوم لوط تعبير هاي مختلف دارد . در يك تعبير ميفرمايد ما بر آنها سنگ بارانديم .

يعني مانند باران كه از بالا مي آيد برآنها سنگ و كلوخ و سنگ گل باريد و مردم عذاب شده و شهرشان وارونه شد .

وقتي قوم لوط كه در نزديكيهاي شهر مكه زندگي ميكرد نابود شد شهرخراب شده شان تا مدتها مشخص بود و همه ميدانستند كه در آنجا شهري بوده كه نابود شده و مردمش عذاب شدند . 

قرآن در اين آيه ميفرمايد مكي ها از كنار شهر بلا آمده و عذاب شده لوط عبور ميكنند اما از آن درس نميگيرند !

 

پس يكي از درسهايي كه انسان بايد بگيرد از اقوام و ملل گذشته است خصوصا امروزكه بشربا تمدني كه در پيش گرفته خيلي باد كله اش را برداشته و در هيچ زماني به اندازه اين دوره مغرور و متكبر نبوده است ! كار به جايي رسيده كه ميگويد اومانيسم ! اومانيسم به كلام ساده يعني انسان پرستي ، يعني همه چيز براي انسان ! حتي اين حق را بقدري براي انسان بالا ميبرند كه اگركسي بگويد خدا بر انسان حقي دارد ميگويند انسان هم حق دارد !

اما كدام انسان؟ انساني كه سراسر نفس و خواهش طبيعيست ! اينكه اين انسان براي كه و براي چه اصلا در اومانيسم معلوم نيست ! در هيچ جاي فلسفه اصالت انساني اومانيسم نگفته اند كه انسان هم يك هدفي بزرگترازخود دارد ! اگر تمام خواهشها ، تمنيات و درخواستهاي طبيعي انسان فراهم شود جامعه اومانيستي بوده و ديگر نبايد كاري به آنطرف داشت ! گويا همه آنچه انبيا, آورده اند فقط خواب و خيال وحرفهائيست !

 

در تفاسير به يك نكته ادبي اشاره شده است . ميفرمايند چون در آيه "اتو" با "علي" متعدي شده بمعناي "مروا منه" ،  "مروا اليه" و  "مروا علي" است . يعني آنجا محل عبورشان بوده و ديده بودند كه قوم لوط كجا زندگي ميكرد .

اولا خيلي از داستانهايي كه در سرزمين حجاز براي اقوام گذشته (عاد و ثمود و ... ) اتفاق افتاده بود سينه به سينه نقل ميشد و قبل از آنكه قرآن بفرمايد مردم ميدانستند . مثل داستان اصحاب فيل كه عده اي پدرانشان زنده بوده و آن واقعه را ديده بودند و قبل از آنكه قرآن بفرمايد از آن خبرداشتند . در ثاني برطبق نظريه ها شهر قوم لوط از مكه دور نبوده و قابل دسترسي براي مردم آنجا بود .

 

"مطر السوء" يعني باريدن سنگين و بد ، باران بلا  .

در تعبيرهاي قرآن تنها در مورد يكي ازاقوام گذشته آمده است كه بر آنها باران بلا باريد و بلا آنها را مهلت نداد كه آنهم قوم همجنس باز لوط است .

قرآن  ميفرمايد :

"و امطرنا عليها حجاره من سجيل منضود" (هود /82)

ما باريديم بر قوم لوط ، سنگ گل .

در سوره فيل "سجيل" سنگ و كلوخ كوچكي بوده كه پرندگان با منقارشان حمل نموده و ميريختند .

"و ارسل عليهم طيرا ابابيل ترميهم بحجاره من سجيل" (فيل/ 4 و3)

 

در مورد قوم لوط به بزرگي و كوچكي "سجيل" اشاره نشده و همچنين گفته نشد كه چه كسي ريخت بلكه فرمود ما بر آنها "سجيل" ريختيم .

 

"يرونها " يعني ميبينند ، ديدني كه استمرار داشته باشد ، نه مثل كسي كه گذرش به شيراز افتاده و يك بار تخت جمشيد را ديده باشد و به او بگويند تخت جمشيد را ديدي ؟ بلكه مثل كسي است که  خانه اش در شيراز بوده و هر ماه ، هر هفته يا هر روز از جاده متصل به تخت جمشيد عبوركرده و آنجا در مسير راهش باشد و بگويند تخت جمشيد را كه ميديدي ...

قرآن به پيامبر نمي فرمايد به آنها بگو شمایی كه يك وقت ديديد ، بلكه مسيركاروانها ، تجارت و اياب و ذهاب مسافرين شان بگونه ايست كه همواره ميبينند و ديدنشان تداوم دارد مع الوصف درس نميگيرند . چرا ؟

"بل كانوا لايرجون نشورا"

بجهت اينكه اميد به قيامت ندارند .

ميفرمايد درس نگرفتنشان به اين جهت نيست كه از معجزه خيلي دور بوده يا شهر خراب شده را فقط در تاريخ خوانده و باور نكرده باشند بلكه خبردارند ، مستندش را هم ميبينند اما بجهت اينكه باور به قيامت ندارند درس درستي از آن ديدنها نميگيرند .

 

پس اگرانسان بخواهد عبرت درستي از وقايع اطرافش بگيرد بايد هدف و منتهاي درستي داشته باشد .

عبرت يعني پل و پل براي آنست كه كسي بخواهد از رودخانه ، دره و ... عبور كند . اگر كسي به آنطرف رودخانه و ... باور نداشته و بناي رفتن به آنطرف را هم براي خود نبيند پل براي او چه فايده اي خواهد داشت ؟ عبرت گرفتن موقعيست كه انسان به آنطرف ايمان داشته باشد .

قرآن وقتي ميفرمايد :

"فاعتبروا " (حشر/2)

 از اين پل استفاده كنيد .

اما اين پل ميخواهد ما را به كجا منتقل كند ؟

اگر كسي بخواهد از اين پل عبور كرده و عبرت بگيرد به قيامت ميرسد . از كدام پل ؟ از درسهايي كه ميتوان از زندگي گذشتگان گرفت .

لذا ميبينيد در نامه اي كه وجود نازنين امير المومنين (س) به فرزندشان امام حسن مجتبي (ع) مينويسند اين را سفارش كرده و ميفرمايند :

"اي بني اني و ان لم اكن عمرت عمر من كان قبلي فقد نظرت في اعمالهم و فكرت في اخبارهم و سرت في آثارهم ، حتي عدت كاحد هم بل كاني بما انتهي الي من امورهم قد عمرت مع اولهم الي آخرهم فعرفت صفو ذلك من كدره و نفعه من ضرره

..."  (نهج البلاغه فيض الاسلام / نامه 31)

من بحدي درگذشتگان غوركردم كه گويا با آنها زندگي كرده ام . از تمام جزئيات زندگيشان درس گرفته ام و ...

 

 هيچ قطعه اي از تاريخ زندگي فردي انسانها يا تاريخ جمعي جوامع گذشته نيست مگر اينكه پليست براي آينده و آن آينده اي كه قرآن ميخواهد در اينجا استفاده بكند قيامت است . لذاست که می فرماید "بل كانوا لايرجون نشورا " یعنی که چون آنها باور به قيامت و حشر و نشر آنروز ندارند لذا استفاده از آن ديدنها برايشان امكان پذير نبوده و هيچ فايده اي بحالشان ندارد .

 

گفته اند نام قريه اي كه برآن مرور ميكردند (شهر قوم لوط) سدوم بوده است . ميگويند سدوم نام پادشاه و فرمانده شهر بوده و بعضي هم گفته اند قاضي اي بنام سدوم همه كاره آن شهر بود كه هم قضاوت ميكرد و هم امارت و بعدها در تواريخ نام شهر سدوم ذكرشد .

 

"و اذا راوك ان يتخذونك الا هزوا ا هذا الذي بعث الله رسولا"

و هنگامي كه تو (پيامبر) را ميبينند مسخره ات كرده و ميگويند آيا اين كسيست كه خدا او را مبعوث كرده است ؟

يعني پيامبر را تحقير ميكردند و ميخواستند با تحقير و استهزا از كنار منطق رد بشوند و اين يك علامت خيلي خوب براي انسانهاي بي منطق است . عده اي كه وقتي كسي ادعايي كرده ، حرفي زده ، انديشه و فكري آورده باشد ، ميگويند فلاني ! فلاني كه بابايش فلان كاره بود ؟!  (چه اشكال دارد ؟ مگر فلاني كه بابايش فلان كاره بود نميتواند حرف خوب بزند ؟)

 فلاني كه از فلان خانواده است الان ميخواهد شما را نصيحت كند ؟ (چه اشكال دارد ؟ شما به حرفش نگاه كنيد)

 اصلا اينجور تحقيرها چيز درستي نيست ، قرآن در هيچ جا تحقيري به اينگونه ندارد .

 

يادم مي آيد در يكي از روزنامه ها وقتي ميخواستند جواب آقايي را كه سئوالي و شبهه اي را مطرح كرده بود بدهند مينوشتند او که خانواده اش فلان است و  بهمان است ! و ... چه ربطي دارد ؟ چرا فردي را كه به اسم روشنفكر ، استاد و انديشمند حرفي زده خراب كنيم ؟ استهزايش كنيم ؟ اين كار كار مسلمان نيست ، كار انساني كه به " قد تبين الرشد من الغي" (بقره/256) عقيده دارد نيست . فرضا امروز كه پاپ حرفي زده است ما  مسخره اش كرده و بگوييم پاپ فلان و بهمان ...

او حرفي زده ولو صد در صد غلط ، ولو حرف شيطاني و ملحدانه ، اما ما كه منطق داريم ، ما كه دعوا نداريم ، بايد بگوييم جناب پاپ اين دليل و استدلال ما ...

 

متاسفانه ما در چند سال اخير در بحث مسائل داخلي از اين جهت آسيب زيادي ديده ايم . در تاريخ آمده است (در نهج البلاغه هم به آن اشاره شده است) كه وقتي مردم ازدحام كردند تا عثمان را بكشند و خانه او در محاصره بود و آب براي نوشيدن نداشتند اميرالمومنين (س) به حسنين (س) كه جوانان رشيد و جا افتاده اي از حيث قدرت نظامي بودند ماموريت ميدهند كه براي دفاع به آنجا رفته و به خانه عثمان آب برسانند چرا كه آن كار ، كار درستي نبود !

اگرچه در بين سه خليفه كسي كه ريشه بني اميه را قرص نموده و بيشترين خيانت را كرد خليفه سوم بود اما  اقدام حضرت به آن خاطربود كه خليفه كشي دعو نشود چرا كه روش غلطيست . (تعبيري كه ما در ضربالمثلهامان هم ميگوييم)

اميرالمومنين هرگز بدنبال قيام اينگونه بر عليه خليفه اي كه برجايگاه نبوت و رسالت تكيه زده نبود و اگر دقت كرده باشيد بعد از آن ديگر خليفه كشي مد شد و اول از همه دامن خود حضرت امير(س) را گرفت كه مظلوم عالم است . تهمت زدند ، چه گفتند ، چه كردند ، بعد از آن هم ديگر رحم نكردند و ...

بعد از آن هم اگر تاريخ را تا خلفاي بني عباس مطالعه كنيد ميبينيد که خليفه كشي بروشها و شگردهاي مختلف صورت ميگرفت .

 

اگر ما منطق داریم ، پس اصلا نياز نيست كه قائل به ترور باشيم ، نياز نيست تحقير كنيم ، نياز نيست استهزا و مسخره كنيم  خصوصا در داخله مجموعه جهان اسلام . وقتي انسان مسلماني که داراي فكر و گرايشیست يك حرفي بزند ، نه اينكه فورا در روزنامه ها علامت سئوال پوزخند مانندي جلوي اسمش گذاشته و اسمش را هم دفاع از دين بگذاريم ، بلكه بايد با منطق برخوردكرد .

 

قرآن در جاهاي مختلف با اين روش برخورد ميكند . وقتي موسي(ع) به كاخ فرعون رفته مي خواهد امر به معروف و نهي از منكركرده و فرعون را بسوي حق دعوت كند ، براي آنها سنگين بود كه موسايي كه مثلا تا ديروز نانخورشان بود امروز ميخواست آنها را دعوت به دین کند .

 با پيامبر هم كه برخورد ميكردند استهزا كرده و ميگفتند "ا هذا الذي بعث الله رسولا " اين همان كسيست كه خدا مبعوث كرده ؟! و اين بد ترين شكل برخورد با حقيقتست براي آنكه انسان بخواهد زير بارش نرود .

 

 

"ان كاد ليضلنا عن آلهتنا لولا ان صبرنا عليها و سوف يعلمون حين يرون العذاب من اضل سبيلا"

راستي نزديك است كه او ما را از الهه مان گمراه كند ، اگر ما صبر برآن ( الهه) نمي كرديم ، بزودي وقتي عذاب را ببينند ميفهمند كه چه كسي گمراه تر است (آيا اين رسولي كه ما فرستاديم يا خودشان)

 

گرچه مفسرين از كنار اين آيه خيلي ساده گذشتند اما من در اينجا خيلي حرف دارم ، بحث بسيار مهمي كه اين روزها در جامعه ما هم بازخورد سياسي دارد هم بازخورد ديني و هم اينكه شكلهاي ديگري ازمسائل جهان اسلام را براي ما روشن ميسازد .

 

مشرکان ميگويند ما صبر بر بت پرستي كرده و با چنگ و دندان آن (بت پرستي) را حفظ كرديم تا اين آقاي فلان فلان شده دين مان را از ما نگيرد .

سوره فرقان در مكه نازل شده است و از آنجا كه در آیه ميگويند اگر بدانيد اين چند سال چه خون دلي خورده و چه استقامتي در دين به خرج داديم تا اين جوانك دين ما را خراب نكند ، معلوم ميشود كه چند سال از بعثت پيامبر گذشته است .

 

در آيه ميبينيم كه گويا آنها (بت پرستان) با يك يقين و استحكامي حرف ميزنند .و این ديگر اصلا بازي سياسي نيست ،  بحث اينست كه آنها باوري دارند كه در دلشان خانه كرده و به هيچ وجه نميخواهند آن را از دست بدهند و اين يقين از بيانشان استشمام ميشود كه ميگويند اگر صبر نميكرديم اين آقايي كه اسمش را "امين" گذاشته بوديم نزديك بود دين مان را از ما بگيرد . (صبر بر چه ؟ صبر بر عقيده و باور)

 

 پس گاهي اوقات انسان جهد بر ايمان داشته و يقين دارد ولي همه اش باطل است !

و البته تاريخ اسلام سرشار از اينگونه باورهاي جزميست . باوري كه انسان ميخواهد صبر بر آن داشته باشد اما حاضر نيست دو ريال بدهد و در مورد باور خود فكر كند !

 اتفاقا يكي از سئوالاتي كه الان مطرح است و خيلي جا نشان ميدهد همينست كه ما زماني گمان ميكرديم جزميت و يقين در ايمان مشكل را حل ميكند اما خداي تبارك و تعالي لطف كرد و القاعده را به دست شياطين خلقت كرد تا فكرمان يك مقدار باز شود اما متاسفانه هنوز بعضي ها فكرشان باز نشده كه بفهمند فقط جزميت كار را درست نمي كند !

اينكه انسان يقيني داشته باشد اين يقين او يعني چه ؟ برچه پايه اي تكيه زده است ؟ از يقين اش تا كجا ميتواند دفاع كند ؟ آيا اين فرد اهل منطق هست يا چشمش را بسته و همينجور يقيني دارد و به هيچ حرفي هم گوش نميدهد؟ اصلا تا چه اندازه ميتوان بر يقينهاي خود حساب باز كرد ؟

القاعده را ميشود گفت در زمان ما  يك نوع خوارج اند حال چه آمريكا بوجود آورده باشد چه هر كس ديگر، البته در اول انقلاب هم ديديم كه جواني را احساساتي كرده و او يقيني پيدا ميكند ، به خودش بمب بسته و ميرود هم خودش تكه پاره ميشود هم آيت الله دستغيب شيرازي را شهيد ميكند ! امروز هم القاعده را جوري تربيت ميكنند كه او كمر بند انفجاري به خود ميبندد و ... اسمش را هم ميگذارند استشهادي ‍! شما ميگوييد در لبنان استشهادي داريم او ميگويد ما هم در اينجا استشهادي داريم ‍‍! چه فرقي با هم ميكنند ؟

 خوارج هم مي آيند با جديت و محكم مبارزه ميكنند تا جائيكه در دولت امير المومنين (س) شكم زنان قبيله هاي شيعه نشين را ميدرند و با هم بر روي پسر و دختر بودن بچه آن شيعه شرط بندي ميكنند ! فكرش را بكنيد اگر او يقين به كارش نداشته باشد هرگز نميتواند چنين كاري بكند ! انسان اگرلحظه اي فكرش را بكند حالش دگرگون ميشود! چه دلي دارد اين آدم! دل كه چه عرض كنيم سنگ! محكم هم ايستاده ! از آنطرف در لشكر اسلام هم كساني را داريم كه خيلي محكم بودند، پس اين دو چه فرقي با هم دارند؟

 

اين نشان ميدهد كه در اسلام جزميت بدون فكرو بصيرت نداريم و اگردر جامعه اي تعداد تربيت شدگان جزمي بالا باشد نشانه موفقيت نميباشد .

نيز بايد به اين نكته توجه داشت كه جزميت صرف نشانه حقانيت نيست . در برابركسي كه ميگويد من يقين دارم و حاضرم الان جانم را فداي  اين يقين بكنم ، پس حق با من است و شما بايد بياييد به طرف من و ... بايد ديد معيارهاي حق و حقيقت چيست . چراکه حق و باطل معيار دارند . (ماه رمضان پارسال بحث معيار هاي حق را خدمت دوستان در سپاه منطقه  مطرح كرديم)

 اگر كسي پيدا شده بگويد من سينه ام را براي حق ميشكافم ، هيچ شكي هم نكرده و حاضر باشد جانش را در آن راه بدهد آيا نشان دهنده آنست كه حرفي كه او ميزند حقيقت است ؟ اگر اينگونه باشد ، پس هركس را كه طرفدار زيادتري داشته و افراد بيشتري حاضر بودند جان خود را برايش بدهند بگوييم حق با اوست و ما هم طرفدارش بشويم ! (نه) علامت حق چيزهاي ديگريست . البته اين امر هم ميتواند مويد باشد ، شهادت طلبي هم ميتواند مويد باشد ، فداكاري هم ميتواند مويد باشد اما اساس حق شناسي فقط بر اينها  استوار نيست . ما خطي داريم به نام خط انبياء و خطي هم داريم به نام خط عقل . ايندو بايد در كنار هم باشند .

در بحث هاي منطقي يكي از چيزهايي را كه ميگويند شبه علم است ، جهل مركب ميباشد . جهل مركب يعني انسان نميداند و نميداند كه نميداند .

                               آنكس كه نداند و نداند كه نداند           در جهل مركب ا بد الدهر بماند     

جهل مركب يك درد است و انسان تا وقتي پي به درد خود نبرد درمان نميكند .

                               آنكس كه نداند و بداند كه نداند         لنگان خرك خويش به منزل برساند

                               آنكس كه بداند و نداند كه بداند         بيدار نماييد كه بس خفته نماند    

  يك وقت انسان مي داند و علمي دارد اما خودش توجه ندارد كه آنچه ميداند (يا نگاهش) خيلي قيمتي است و بايد او را بيدار كرد كه در خواب نماند .

                               آنكس كه بداند و بداند كه بداند         اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

آدمي كه هم بداند و هم بداند كه ميداند ميتواند افلاك را هم فتح كند .

 

آنچه كه امروز ما به آن مبتلا به هستيم " نداند و نداند كه نداند " ميباشد و اين آدم خيلي گرفتار است چراكه نميشود بيدارش كرد ، بسيار سخت است .

 در تاريخ اسلام هم آنكه توانست سد راه امير المومنين (س) بشود معاويه نبود بلكه خوارج بودند كه توانستند او را از صحنه بردارند . هر وقت لشگر حق مي آيد يكي از ابزار دقيقي كه شياطين بكار ميبرند جهل مركب است . آمريكائيها و صهیو نيستها هم براي جلوگيري از پيشروي اسلام فكرخوبي كرده و در مقابل علم ، آگاهي ، بصيرت و استشهادي يك نظير به نام القاعده ساختند تا شما اين دو را گم بكنيد .

ما كه در داخل كشور هستيم خيلي از تحليلها برايمان روشن است ، مثلا ميگوييم القاعده مشخص است ، صدام هم كه معلوم بود و ... اما نگاه كنيد به راه پيمائيهاي مردم مصر، اردن و بعضي كشورهاي اسلامي ديگر كه مثلا عكس محمد قزافي را در كنار سيد حسن نصر الله ميگذارند ! (در جامعه ما اين كار مضحك ترين كار سياسي ايست كه بخواهد صورت گيرد) القاعده كه يك كار ميكند آنها خوشحالي ميكنند ! درحاليكه خوشحالي ندارد ، القاعده از اساس باطل است و اين به جهت همان عدم بصيرت است . صدام يك موشك نصفه نيمه به حيفا مي اندازد آنها شادي ميكنند كه آقا صدام ديگر شده است خالد ابن وليد در جهان اسلام ! و چقدر شعار به روح و به دم ...!

در تاريخ اسلام از اين نمونه ها زياد داشتيم و البته انحرافهاي اينگونه خيلي خطرناك است .

صرف جزميت در يك مسير نشانه حقانيت نبوده و اتفاقا يكي از شاخصه هاي رشد بصيرت اسلامي در اينگونه جاهاست كه  انسان بايد تحليل درستي داشته باشد .

البته انبياء هم تعصب داشتند ، لشگر حق هم متعصب و غيرتيست ، بجا جانش را هم فدا ميكند اما با بصيرت . بنابراين ما اول بايد بصيرت پيدا كنيم ، بعد آن جان فدا كردن كمكمان ميكند .

در اينجا هم ميبينيد كه سران بت پرست ميگويند اگر ما صبر نميكرديم ، او نزديك بود دينمان را از ما بگيرد . والبته در نهايت معلوم است كه كارشان به كجا كشيده ميشود : "و سوف يعلمون حين يرون العذاب من اضل سبيلا "

قرآن ميفرمايد :

" قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا " (كهف/103)

 اين آيه خيلي آدم را تكان داده و به فكر وا ميدارد ! به اين مضمون كه ميدانيد بدبخت ترين آدمها چه كساني اند ؟ آنها كه گمان ميكردند آدم خوبي بوده و كار خوب ميكنند و حال آنكه آنها گمراه ترين بودند .

با اين حساب حق را بايد جور ديگر شناخت .

 امير المومنين (س) در بياني ميفرمايند :

" ان الحق لا یعرف بالرجال ، اعرف الحق تعرف اهله" (مجمع البیان ، جلد یک ، رک خیر، باب674) 

حق به شخصیتها شناخته نمی شود ، خود حق را بشناس تا پیروان آن را بشناسی .

 چرا ؟ چون اين روش آفات دارد ، گاهي افراد عمل شريعه هم انجام ميدهند . يكدفعه نگوييد آدم كشي بد است ، آدم كشي خوب است چون انسان اهل حق ممكن است هم آدم بكشد و هم آدم نكشد ! اينها معيار نميشوند و

 با يكسري افعال و رفتارهاي ظاهري نميتوان تشخيص داد كه حق و باطل كدام است .

 

اميرالمومنين دركلمات قصار به كميل ابن زياد ميفرمايند :

 "اتباع حق لا بصيرت له في احنائه"

یعنی كساني هستند كه از حق تبعيت هم ميكنند اما بصيرت در اطراف ندارند .

حضرت در ادامه ميفرمايند من به اينگونه آدمها علم نميدهم (به چه خاطر؟) بخاطر اينكه حق را ميگيرند اما كوچكترين شبهه اي كه بدستشان بيايد فورا در حق تزلزل ميكنند .

 

خدايا بصيرت دراحناي حق آنجور كه رضاي امير المومنين است روزي ما بگردان .

پروردگارا معرفت نسبت به قرآن و عترت در همواره عمر ما روزي ما بگردان .

هرچه بر عمر ما مي افزايي بر معرفت ما بيافزا .

جزميت جاهلانه ، تعصبهاي كوركورانه اززندگي ما و جامعه ما دور فرما .

دينداري خردمندانه ، دينداري عاشقانه روزي ما بگردان .

و صلي الله علي سيدنا محمد و آله الطاهرين .

                                                                                            سه شنبه 18/7/1385 ـ مسجد جامع لاهيجان

نوشته : پشتیبانی: 09119460208    نظرات :
به روایت لینک:
القرآن الکریم : سایت جامع قرآنی [ بازدید ]
نمایشگاه طراحی صبح قریب : [ بازدید ]
ادامه لینکها ...
*توجه : درج لینک های گوناگون به منزله تایید محتوای آنها نمی باشد!
تمامی حقوق مادی و معنوی این مجموعه برای صاحب اثر محفوظ می باشد!
کپی برداری از مطالب ، تنها با ذکر نام و لینک منبع مجاز می باشد.