الذی خلق السموات و الارض و ما بینهما فی سته ایام ثم استوی علی العرش الرحمن فسئل به خبیرا (59) و اذا قیل لهم اسجدوا للرحمن قالوا و ما الرحمن انسجد لما تامرنا و زادهم نفورا (60) تبارک الذی جعل فی السماء بروجا و جعل فیها سراجا و قمرا منیرا (61) و هو الذی جعل اللیل و النهار خلفه لمن اراد ان یذکر او اراد شکورا (62)
به آیه 59 این سوره رسیدیم که در آن نیز بدنبال ارائه آیات الهی ، یکی دیگر از نشانه های ربوبیت و الهیت پروردگار ارائه می گردد .
"الذی خلق السموات و الارض و ما بینهما فی سته ایام ثم استوی علی العرش الرحمن فسئل به خبیرا"
همانا که آسمان و زمین و آنچه را که میان آندو است در شش روز آفرید آنگاه بر عرش اقتدار قرار گرفت .
"الذی" (کسی که) موصول است . موصول نیاز به صله و ارتباط داشته و باید در وصف چیزی بیاید . در واقع اشاره به همان حی قیومی دارد که درآیه قبل فرموده بود "و توکل علی الحی الذی لایموت و سبح بحمده و کفی به بذنوب عباده خبیرا" . همو کسی است که خلقت کرد آسمانها و زمین را .
در آیات قرآنی ای که پیرامون خلقت آسمانها و زمین بحث میکنند ،گاهی به اصل خلقت گاه به کیفیت خلقت و گاهی به مدت زمان خلقت آنها اشاره میشود . در این آیه به مدت زمانی که برای خلقت آسمانها و زمین بکار برده شده اشاره گردیده است .
همه چیز آیت خداست . اصل خلقت و کیفیت خلقت نشانه ربوبیت اند .
می فرماید "افلا ینظرون الی الابل کیف خلقت و الی السماء کیف رفعت" (غاشیه/18و17)
پس نگاه کردن و دقت درساختار شتر ، و همچنین نگاه به کیفیت خلقت آسمان ، تدبر در آیت خداست .
(اشاره به چگونگی خلقت شتر و آسمان)
در بعضی از آیات قرآن ، من جمله در سوره مبارکه اعراف و حم سجده بحث مدت و زمان و ظرف زمانیست که خلقت آسمانها و زمین در آن اتفاق افتاده است .
"ان ربکم الله الذی خلق السموات و الارض فی سته ایام..." (اعراف/ 54)
"الله الذی خلق السموات و الارض و ما بینهما فی سته ایام ..." (سجده/4)
مانند آنکه بپرسیم این ساختمان را چه کسی ساخت ؟ چگونه ساخته و طراحی شد ؟ چقدر طول کشید ؟
(مهندس فلانی ساخت ، اینگونه طراحی کرد ، ... ماه یا سال طول کشید)
از این آیه بر می آید که درشهرسازی ها و مدیریت پروژه های ساختمانی ، همواره باید سه پارامتر، سازنده ، کیفیت ساخت و مدت زمان اجرای پروژه لحاظ شود . که اگر جسارت به خیلی از مدیران نشود ، در ایران اسلامی ما گاهی هر سه می لنگد ، گاهی یکی می لنگد دو تا هست ، گاهی دو تا می لنگد یکی هست ، گاهی هر سه هست اما نصفه و نیمه !
- قرآن می فرماید کسی که خلقت میکند مهم است .
گاهی پروژه ای به مناقصه گذاشته میشود ، (اما مناقصه بین که ؟!) هر مهندسی اعلام می دارد که با چه مقدار هزینه می تواند آن پروژه را تکمیل کند . در واقع معیار انتخاب مبلغ پیشنهادی مهندسان شرکت کننده در مناقصه است ! در حالیکه این مهم نیست . مناقصه ها مقداری متتم بودجه هم دارند و آنها که به کار اداری واردند میدانند براین اساس مثلا 100 میلیون اعلام کرده ، شروع میکنند بعد وسط کار میگویند میل گرد اینقدر شده ، آهن آنقدر شده ، سیمان و زمین ... و مطالبه متمم بودجه و اعتبار مجدد مینمایند ! حال آنکه ایشان باید از روز اول که در پروژه ای قرارداد می بندد ، گران شدن سیمان و ارزان شدن آهن و ... را محاسبه کند و در نظر داشته باشد که کار را در ایران و با شرایط اقتصادی ، سیاسی ، امنیتی این کشور اجرا میکند ، در ضمن اینکه ریسک پذیری پروژه هم مال اوست ! بنابر این دیگر متمم خواستن چیز مزخرفی بوده و معلوم میشود که اصلا او مهندسی و طراحی نکرده و اصلا فکر نکرده است !
اینکه سازنده و مهندس یک پروژه کیست خیلی مهم است ، در حالیکه ما اصلا به این کیست توجه نداریم ! در عوض چیزهای فرمالیته ای درست کرده و به آنها اهمیت میدهیم ، مثلا 10 سال سابقه کار ! یا اگر در اداره ای بخواهیم راننده استخدام کنیم منوط میکنیم به اینکه فرد باید 5 سال گواهی نامه داشته باشد !
(در حالیکه هستند افرادی که 15 سال است که گواهی نامه دارند اما به اندازه یک نصفه روز هم رانندگی نکرده اند)
این حرفها درد دل مدیریتی ماست که داریم اینجا خالی می کنیم ، حال شما همین قضایا را در وزارتخانه های مختلف نگاه کنید ببینید با مهندسین پروژه این کار را می کنند یا نه ؟!
اصلا هم نمیشود عوض کرد ! چرا ؟ چون نمی خواهیم ، چون برای یک عده می صرفد ، چون برای یک عده منفعت مادی دارد ! و یکی از نشانه های فسادی که می گوییم در داخل ما تنیده است همین است که تدبیر نیست .
ولی قرآن می فرماید باید تدبیر باشد . ما که نباید فقط درس قیامتی از قرآن بگیریم ، درس دنیایی هم باید از آن گرفت .
- قرآن می فرماید کیفیت خلقت مهم است .
اینکه وقتی پروژه ای ساخته میشود چگونه میخواهند آن را بسازند و در واقع مطالعه کیفی پروژه بسیار مهم است . حال آنکه در بسیاری موارد اصلا مطالعه نمی شود . در بعضی پروژه ها خبر داریم فردی که در مناقصه برنده شد با پول اولیه بولدوزر و ابزار دیگر خریده است ! یعنی طرف با این پروژه می خواهد خودش را بگیرد !
حال آمار بگیرید که ما چقدر اینجور سرمایه دار درست کردیم از نوکیسه هایی که اینگونه رشد کردند ! (لا اقل در دو سه استان میانگین بگیرید) در حالیکه کسی که می خواهد پروژه ای را اجرا کند باید قدرتمند بوده و خودش توان داشته و تجربه کرده باشد .
- قرآن می فرمایدمدت زمان خلقت مهم است .
اینکه پروژه در چه مدت زمانی تکمیل شود که دیگر الی ما شاء الله دارد . میگویند یک سال بعد میبینید تا ده سال دیگر هم هنوز نیمه کاره دارد باران می خورد !
همه اینها درسهایی اند که ما از قرآن می گیریم . بسیاری از مسائل مدیریتی در نظام اداری ما خیلی قشنگ با قرآن هماهنگی دارند . اصلا قرآن عرفی و عقلایی حرف می زند ، بگونه ای که با عقل بشر جور در می آید . اینست که امیرالمومنین (س)
می فرماید :
"الله الله فی القرآن ، لا یسبقکم بالعمل به غیرکم" (نهج البلاغه)
خدا را خدا را ! در باره قرآن مبادا دیگران با عمل به آن بر شما پیشی گیرند .
دیگران آن را اجرا نموده و عملی کردند درحالیکه ما فقط به ظاهرش نگاه کرده و تماشا می کنیم و از عمل خبری نیست ! نهایتا هنرکرده دو تا واژه از آن برداشت کنیم !
در آیه بحث مدت خلقت است و می فرماید "فی سته ایام"
"سته" یعنی شش و "ایام" جمع یوم بمعنی روز است . یعنی چه که خدا در شش روز خلقت کرده است ؟
چگونه است که مثلا برنج ، از زمانیکه دانه اش را در زمین می کارید تا وقتی که محصول اش به دستتان بیاید دست کم شش ماه ، چهار ماه یا خیلی زود محصول باشد سه ماه طول می کشد ، آنوقت چطور است که خدا آسمانها و زمین و ... را در شش روز خلقت کرد ؟
ابتدا ببینیم "یوم" در قرآن به چه معناست ؟ "یوم" را معنا می کنند به روز ، در حالیکه اگر قرآن بخواهد به روز یعنی12 ساعتی که آفتاب دارد اشاره کند ، می گوید "نهار" در مقابل "لیل" . پس معنا کردن به روز غلط است ، مگر اینکه روز از باب سرشماری و 24 ساعت باشد . همانگونه که وقتی می گوییم یک سال 365 روز دارد معنایش این نیست که فقط 365 تا روز است و دیگر 365 تا شب نیست ، بلکه روز شامل شب و روز است (شبانه روز) ، بمعنی یک دور 24 ساعته ، چرا که زمین در هر 24 ساعت یک دور به دور خود می چرخد .
بنابراین وقتی قرآن می گوید "یوم" یعنی پاره ای از زمان و لختی از کل مجموعه زمان .
پس وقتی خداوند در قرآن میفرماید آسمانها و زمین را در 6 روز خلقت کردم ، روز یعنی چه ؟
اگرمثلا میگفت انسان را در 6 روز در زمین خلقت کردیم ، می شد گفت که خدای تبارک و تعالی در 6 تا 24 ساعت زمینی انسان را خلق کرده است ، اما می فرماید آسمانها و زمین و ما بینهما را در 6 روز خلقت کردیم ! (اگر آسمانهای هفت گانه را در نظر نگرفته و تنها آسمان دنیا را در نظر بگیریم ، خود این آسمان تشکیل شده از افلاک ، ستاره ها و ...)
وقتی در زمین باشیم "یوم" یعنی مدت زمانی که زمین یک دور به دور خود بچرخد . اما اگر در مجموعه افلاک باشیم ،"یوم" یعنی مجموعه افلاک یک دور به دور خود بچرخند ، چرا که زمان هر چیز به حسب همان موجود است . زمان مریخ با زمان زمین فرق می کند ، زمان منظومه های بیرون از منظومه شمسی با زمان منظومه شمسی فرق میکند .
بنابراین اصطلاح دور را که بکار می بریم اگر در زمین باشد ، دور زمینیست ، اگر در خورشید باشد دور خورشیدی و اگر دور مجموعه عالم طبیعت را در نظر بگیریم ، منظور یک دور افلاکیست و خدا میداند که یک دور افلاکی چقدر طول می کشد ! (این نکته ای که عرض شد در تفسیرها به این نکته اشاره نشده است ، برای من قیمت داشته و میخواهم در گوش مبارک شما هم بنشیند و بعد روی آن فکر کنید و ببینید که آیا اینگونه هست یا نه؟)
خدا که می فرماید در 6 دور افلاکی ، باید دید 6 دور افلاکی چقدر زمان میبرد ؟! یک میلیارد سال ؟ 10 میلیارد سال ؟ 50 میلیارد سال ؟ و ...
( این را اهل تخصص مسائل اختر فیزیک باید بیان کنند ، تازه آنهم حدس و گمان است و حقیقت علمش فقط در دست خداست و اولیاء اش که علم لدنی دارند میتوانند آن را پیدا کنند)
لذا همه "یوم" را به دوره معنا میکنند اما انسان گیج میشود که دوره چه ربطی به اینجا دارد . بنظر می رسد تفسیری که خدای تبارک و تعالی به ذهن ما رساند باید تفسیر درستی باشد و اگر آنجور محاسبه کنیم ، تعبیر"یوم" به دوره هم صحیح خواهد بود .
نمی توان تمام اقوال "یوم" را در اینجا آورد و البته اکثر اقوال هم قابل دقت و تامل نبوده و نمیتوان زیاد بر آنها حسابی باز کرد خصوصا در زمان ما که بحث زمان یک بحث بسیار مهمیست .
در گذشته بحث حرکت و زمان در بحثهای فلسفی بررسی میشد ، اما امروز بحث حرکت و زمان بحثی کاملا فیزیکی است ، بحثی بسیار پیشرفته با نظریه های بسیار جدید که خیلی قابل تامل است .
نکته ای که موید عرض بنده باشد اینست که وقتی قرآن می فرماید "یوم القیامه" آنها خیال می کردند منظور از آن یک 12 ساعت یا یک 24 ساعت است اما قرآن فرمود که :
"... یوم کان مقداره خمسین الف سنه" (معارج/4)
روز در نزد پروردگار تو به اندازه50 هزار سال است .
از آنجاکه برای محاسبه انسان دارد حرف می زند ، به حساب او بیان میکند و میبینید که قیامت مقید به انسان است .
شاید در زمان نزدیک ظهور این معارف باز شوند و آدم ببیند که عجبا هر چه که اهل بیت گفتند همه علمی و دقیق بوده و قرآن هم خیلی قشنگ گفت که :
"و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا " (اسراء/85)
به بشریت گفت که شما خرده سوادی دارید و ما مختصر علمی به شما داده ایم ، اما شما خیال می کنید که خیلیست میگویید ماهواره فرستادیم ! رفتیم فضا ! و ... در حالیکه مساله خیلی پپیچیده تر و عالی تر از این حرفهاست !
باش تا صبح دولت علم بدمد که هنوز بشریت ابجد خوان مسائل علمیست !
چطور میشود که یک روز قیامتی با آن خصوصیات 50 هزار سال باشد ؟
باید در کرات آسمانی گشت و دید که کدام جرم آسمانیست که در مدت 50 هزار سال زمینی فقط یک دور می چرخد ؟ آن چیست که اگر 50 هزار سال بر زمین بگذرد ، او یک دور چرخیده ، که همان میشود محدوده قیامت .
" ثم استوی علی العرش"
معنای لفظی "استوی" یعنی نشست . "عرش" بمعنی تخت سلطنت است ، تختی که پادشاه از آنجا فرمان می دهد .
وقتی یوسف (ع) شاه شده و به عزت رسید و پدر و مادرش را آورد ، قرآن می فرماید :
"و رفع ابویه علی العرش" (یوسف/ 100)
آن دو را بر روی تخت نشاند .
پس "عرش" در لسان قرآن یعنی تخت فرماندهی و فرمانروایی . که در اینجا عرش الهی محل استوای خداوند است . اما آیا خداوند در آسمان تخت دارد ؟ مگرنعوذ بالله العظیم خداوند جسم است که یک جا نشسته باشد ، چوبی هم در دستش باشد و از آنجا فرمان بدهد؟
در واقع باید نشئه را در نظرگرفته و بدانیم که تخت در دنیا یک مفهوم دنیایی دارد ، در برزخ مفهوم برزخی و در قیامت هم مفهوم قیامتی . همانگونه که چیز های دیگر اینگونه اند . مثلا سیب در دنیا یک مفهوم دارد ، وارد برزخ که بشوید هم سیب است اما سیب برزخی با ویژگیهای عالم برزخ ، ان شاء الله که وارد بهشت شدید آنجا هم سیب است ولی سیب بهشتی با ویژگیهای بهشت عین سیب نیست ، این سیب مرتبه نازله و پایین آمده و جزم گرفته کمالات آن سیب بهشتیست .
در بحث "عرش" هم همینطور است .
عرشی که مد نظر ماست عرش خدائیست . عرش خدایی چه معنایی دارد ؟
اجازه بدهید چند روایت از تفسیر صافی ملا محسن فیض کاشانی (علیه الرحمه) بخوانم :
(جناب ملا محسن فیض کاشانی از علمای بسیار موفق جهان تشیع است ، هم در حدیث ، هم در فلسفه هم درکلام هم در تفسیر هم در فقه یک اعجوبه ایست . مستحضر هستید که ایشان باجناق همشهری ما مرحوم ملا عبد الرزاق فیاض لاهیجی است . و این دو ، دو تا از دختران مرحوم ملا صدرا ، صدر الدین محمد قوامی شیرازی که بانی حکمت متعالیه است را به زنی گرفتند که این مرد بزرگ هم از افتخارات عالم تشیع می باشد)
مرحوم ملا محسن فیض کاشانی در تفسیر صافی می فرمایند :
- فی الاحتجاج عن امیر المومنین (ع) : فی حدیث "الرحمن علی العرش استوی" یعنی استوی تدبیره و علا امره .
به این معنی که تدبیر او مستولی و امر او بلند است .
- فی احتجاج الطبرسی عن الحسن بن راشد قال : سئل ابو الحسن موسی (ع) عن قول الله "الرحمن علی العرش استوی" فقال : استولی علی ما دق و جل .
امام موسی کاظم در باب "الرحمن علی العرش استوی" فرمود خداوند قدرتش را بر هر ریز و درشت و بزرگ و کوچکی است اعمال کرده است . "دق" یعنی هر چیز ریز و "جل" یعنی هر چیز بزرگ .
پس خداوند خلقت کرده و تدبیرش را بر ریزترین چیز و بزرگترین چیز این عالم اعمال می کند . همانطور که منظومه های عالم را اداره میکند ، حرکت یک نوترون در داخل اتم را هم تدبیر می کند . هر دو تدبیر خداست و برایش فرقی ندارد .
- فی الکافی عن الصادق (ع) : "الرحمن علی العرش استوی" یعنی استوی من کل شیء فلیس شیء اقرب الیه من شیء .
یعنی خداوند که آسمان و زمین را خلقت کرد ، میزان نزدیکی او به اشیاء عالم مانند زمین ، آسمان و ... یکسان است و چنین نیست که چیزی به او نزدیکتر از چیزی دیگر باشد .
بنابراین خدا به همه یک جور نزدیک است و این موجوداتند که با هم نسبت به خدا فرق می کنند . یعنی خداوند به سنگ ریزه که نزدیک است به ما هم به همان اندازه نزدیک است ، به پیامبر که نزدیک است به ما هم همانجور نزدیک است . به فرشته ها که هر جور نزدیک است به اجنه هم همانجور نزدیک است ، از جهت خدا دور و نزدیک معنا ندارد ، بلکه از حیث مخلوقات است که به او نزدیک و دوراند .
تعبیر فلسفی اش اینست که اضافه اشراقیه دارد . در بین انسانها یکی از خدا دورتر و دیگری به او نزدیک تر است ، اما خدا نسبت به همه یکسان نزدیک است . از سمت خدا یک سویه است اما از این سو متفاوت است .
(آیا کسی میتواند مثالی برای این قضیه در دنیا پیدا کند ؟)
پس همه چیز در زیر چتر قدرت خداوند است و او در اعمال قدرت فرق نمی گذارد .
و چقدر زیباست که در آیه الکرسی می فرمایند :
"وسع کرسیه السموات و الارض و لایوده حفظهما و هو العلی العظیم " (بقره/255)
یک معنای دیگر "عرش" کرسیست . البته فرقهایی دارند اما تقریبا هم معنا هستند . میفرماید که اعمال قدرتش آسمانها و زمین را در بر گرفته و حفظ آسمان و زمین ، خدا را خسته نمی کند .
برای انسان ممکن است بار 200 کیلویی با بار 20 کیلویی فرق بکند ، بار 20 کیلویی با بار 2 کیلویی برای او متفاوت باشد ، و هر چه سنگینتر باشد میزان مصرف انرژی درفرد هم بیشتر است .
ولی در این آیه می فرماید میزان مصرف انرژی برای خدای تبارک و تعالی هیچ فرقی ندارد . اینجور نیست که اگر آسمان و زمین را حفظ کند برایش از حفظ کردن فقط یک اتم یا حفظ کردن فقط خورشید سخت تر باشد . خداوند چه آسمان و زمین را حفظ کند چه من و شما و ... را برای او یکیست . چراکه قدرتش مرز و محدودیتی ندارد .
قدرت انسان چون محدودیت دارد کمیت پذیر و مقیاس پذیر است ولی چون قدرت خدا مرز ندارد نمی توان در مورد او کمتر و بیشترگفت ، اصلا کمتر و بیشتربرای او معنا ندارد . چون نگاه انسان ضعیف است و او محدود است کمتر و بیشتر میبیند .
(تعبیرات دیگری هم بیان شده که بدلیل طول کشیدن بحث از بیان همه آن نظریات خودادری می کنیم )
بنابراین تا اینجا با عنایتی که ائمه (ص) فرمودند معلوم شد که منظور از عبارت "ثم استوی علی العرش" اینست که خدای تبارک و تعالی که زمین و آسمان و هر چه در آنهاست را خلقت کرده بر همه اشراف داشته و بر همه آمر است . تدبیرش بر همه روان و مسلط است و به همه نزدیک است .
"الرحمن" را اکثر قراء " الرحمن" ( بضم نون) خوانده اند و در یک قرائت ضعیف نقل شده که "الرحمن"( بکسرنون) هم خوانده شده است . اما قرائت مسلط در عالم اسلام شیعه و سنی همه "الرحمن" (بضم نون) خواندند .
"الرحمن" معرکه آراء تفسیر ادبی مفسران است . در بین 7-6 تفسیری که نگاه کردم ، بر اکثرشان نوعا اشکالاتی وارد بود اما زیباترین و بهترین سخن را مرحوم علامه گفته اند (هر چند که تقریبا بر تفسیر ایشان هم اشکالاتی وارد است ) . مرحوم علامه فرمودند که در اینجا "هو" مبتدای محذوف است و در حقیقت اینگونه بوده است " ثم استوی علی العرش ، هو الرحمن"
یعنی کسی که خالق آسمان و زمین است و بر عرش استوی کرده ، همو رحمن است . ("هو" حذف شده است)
در ادبیات فارسی هم اینگونه داریم ، مثلا در حین صحبت با کسی ممکن است بگوییم : رفت ، و منظورمان این باشد که حسین رفت ، اما از جهت اینکه در کلام مقدمه و قرینه ای داشته ایم کلمه حسین را که دیگر اضافی بود حذف کرده ایم .
اینکه می گوییم رفت خبر است و مبتدا ندارد و برای کسی که بیرون از بحث است مشخص نیست که چه کسی رفته ، لذا سئوال خواهد کرد ، این در حالیست که مخاطب میداند مبتدای جمله چه کسیست .
در اینجا که "رحمن" می آید و در آیات بعدکه "ما رحمن" و بحث "عباد الرحمان" می آید ، مشخص است که خدا مورد بحث است . "هو الرحمن" ، او رحمن است . پس"الرحمن" خبر مبتدای محذوف "هو" است .
فسئل به خبیرا" هم معرکه تفاسیر ادبیست که ما در اینجا خلاصه ای از آن را عرض میکنیم . "
فاء در "فسئل" فاء تفریع است . یعنی حال که او رحمن است ...
با آنکه بعضی نکات و کلمات قرآن در مدینه ، مکه یا ... نازل می شدند ، اما خدای تبارک و تعالی که آن را فرستاد همواره با آن برخورد مجموعه ای کرد و ما هم باید به مجموعه قرآن نگاه کنیم .
در اینجا می فرماید "ثم استوی علی العرش الرحمن" و درسوره اعراف و طه می فرماید :
" ان ربکم الله الذی خلق السموات و الارض فی سته ایام ثم استوی علی العرش" (اعراف/ 54)
" الرحمن علی العرش استوی" (طه/ 5)
پس "ثم استوی علی العرش الرحمن" یعنی " الرحمن الذی علی العرش استوی" .
"فسئل" یعنی سئوال کن . به این معنی که از همین رحمن سئوال کن که باخبر است . و خطاب آیه به پیامبر است .
بعضی به گونه ای تفسیر کرده اند که گویا خطاب به مشرکین است . در حالیکه خطاب مفرد است و می گوید"فسئل" یعنی ای رسول ما تو سئوال کن از آن خدا که باز هم برایت بگوید و باز هم از این معارف برایت بریزد .
"و اذا قیل لهم اسجدوا للرحمن قالوا و ما الرحمن انسجد لما تامرنا و زادهم نفورا"
یکی از زیباترین آیات سوره فرقان این آیه است که می فرماید به آنها گفته میشود برای آن رحمان ، همان که تدبیر همه عالم دست اوست سجده کنید و منقادش باشید .
چرا تعبیر اسجدوا للرحمن می آورد ؟ چرا ما باید برای رحمان سجده کنیم ؟
بخاطر اینکه رحمان استوای بر عرش دارد ، بر ریز و درشت عالم مسلط است ، ریز و درشت عالم تحت فرمان و منقاد امر او هستند .
پس انسان هم باید با اختیاری که در اختیارش گذاشته اند تحت فرمان رحمان باشد . لذاست که به پیامبر می فرماید برای رحمان سجده کن و بگو که با اختیارت منقاد و مطیع رحمانی .
چرا می فرماید سجده کنید ؟ چرا نمی فرماید رکوع کن ؟ چرا نفرمود نماز بخوان ؟
چون سجده نماد ذلت ، مسکنت و نهایت خاکساریست . یعنی که ما نهایت تسلیم را از شما می خواهیم ، نه اینکه یک مقدار تسلیم باشید چرا که عالم نهایت تسلیم را در مقابل پروردگار دارد . (چطور؟)
بعضی ها در این عالم ، در مقابل پروردگار آبرو گذاشته و همه هستی خود را فدا می کنند .
- امام رحمه الله علیه در قطعنامه فرمود : " اگر آبرویی داشتم با خدا معامله کردم"
- آتش همه هستی اش به اینست که بسوزاند اما آنقدر منقاد امر اوست که وقتی می گویند نسوزان ، از حیثیت ذاتی خود مایه میگذارد .
هر چیزی در عالم آبرو و حثیثیت ذاتی ای دارد که با آن شاکله شناخته میشود . حیثیت ذاتی آتش سوزاندن است ، اما عجب آتش بی خاصیتی بود که ابراهیم را نسوزاند؟!
درحالیکه آتش از ذات خود مایه گذاشت ، اما توی انسان حاضر نیستی با اختیار خود از آنچه که به تو دادیم مایه بگذاری !
ذات همه چیز، حتی انسان منقاد امر پروردگار است . تمام سلولها واتم های بدن او مطیع امر خدا هستند و البته خداوند
یک اختیارکی هم به او داده و فرموده : ما همه این وجودت را به شکل ابزار در اختیارت گذاشتیم تا ببینیم چگونه مصرف
میکنی ؟! اما تو انسان حاضر نشدی مصرف نموده و سجده کنی !
"و اذا قیل لهم اسجدوا للرحمن قالوا و ما الرحمن"
بسیار دردناک است که بجای آنکه بگویند "من الرحمن" می پرسند "ما الرحمن" ، که به نوعی تحقیر است .
عرب وقتی بخواهد در مورد اشیاء بپرسد "ما" آورده و می گوید "ما هو" یعنی این چیست؟
از آنجا که آنها همیشه بت (شی) را می پرستیدند ، لذا زاویه دید شان در حدی بود که برای "الرحمن" هم "ما" می آورند که برای اشیاء می آید ، چرا که خیال می کنند (نعوذ بالله العظیم) خدا هم یک نوع بت است .
(در تفسیر ها به این مورد اشاره نشده است ، خذ و اغتنم)
گفته اند که "ما" دو گونه سئوال است :
- سئوال است از اینکه معنای "الرحمن" چیست .
نمی تواند اینگونه باشد چرا که آنها خود عرب بودند و معنای "الرحمن" برای آنها روشن بود . پس سئوال نخواهند کرد که "الرحمن" یعنی چه ؟ بلکه بدنبال این هستند که رحمن کیست و دنبال کلمه رحمن نبودند که ای پیامبر معنی واژه رحمن چیست و ما نمی فهمیم !
- "ما الرحمن" استفهام انکاریست .
به این معنی که میخواهند بگویند که نمیدانند "الرحمن" کیست !
در نظر بگیرید که امام جمعه نامه ای نوشته و شما آن را نزد کسی برده و میگویید این نامه را فلانی نوشته و او اعتنا نکرده و بگوید امام جمعه کیست ؟! نه اینکه او امام جمعه را نشناسد ، بلکه میخواهد بگوید من به نامه او توجه ای نمی کنم .
در اینجا هم می گویند این رحمن کیست ؟ ما او را نمی شناسیم . اینجا دنیاست ، راحت باش !
" ان هی الا حیاتنا الدنیا" (انعام/29) (مومنون/37)
" ما هی الا حیاتنا الدنیا" (جاثیه/24)
انسجد لما تامرنا و زادهم نفورا " "
آیا برای آنچه که تو امر می کنی ، سجده کنیم و هر چه تو گفتی گوش کنیم ؟
از "و زادهم نفورا " میتوان میزان لج آنها را فهمیدکه چه بغضی نسبت به پیامبر و راه حقیقت دارند و هیچ راهی هم در مقابلشان نمیتوان در پیش گرفت .
می فرماید با آنکه "الرحمن" اوسع الاشیاء بوده و خدای تبارک و تعالی با رحمت بی کرانه خود با آنان برخورد میکند مع الوصف بیشترین تنفر را دارند ! بیشترین آغوش باز را می آورند که آنان را بغل کنند اما آنها بیشترین تنفر را نشان می دهند . و اصلا کلمه رحمان را که میشنوند بیشتر فرار می کنند !
"تبارک الذی جعل فی السماء بروجا و جعل فیها سراجا و قمرا منیرا"
معنای "تبارک" را در ابتدای سوره بیان کردیم که یعنی کثرت خیر . "بروج" جمع برج است ، بمعنی قصرها . مطابق نظر اهل لغت و تفسیر "برج" در قرآن میتواند به دو معنا باشد :
1- بروج بمعنی منازل و قرارگاه های معین برای ستارگان و افلاک.
"بروج" کلمه جمع است ، به این معنی که ستارگان و افلاک هریک در جایگاهی قرار دارند یعنی در آسمان منزلگاه هاییست مثل منزلگاه خورشید و هر یک از ستار ها و ...
2- بروج بمعنی ستارگان و کواکب .
"فی السماء بروجا" یعنی خدا در آسمانها ستاره هایی دارد .
حال کدام درست است ؟ آیا بروج بمعنای ستارگان است یا منزل و جایگاه ستارگان ؟
هر دو معنی درست اند . اگر بمعنی جایگاه بگیریم یعنی منزل و قصر . به منزل باشکوه می گویند برج . در اصطلاح امروزی هم به خانه ای که شکوه و بلندی داشته باشد می گویند برج و اصلا برج واژه ای عربیست و چون جایگاه ستارگان خیلی بلند است به آن بروج میگویند .
انسان ساختمان بلند (برج) میسازد ولی خدا می گوید به یک برج من که نگاه کنید دیوانه می شوید ! نمی توانید از اول تا آخرش را سیر کنید ، عمرتان کفاف نمی دهد . ما بروج داریم آنها چیست که شما در زمین دارید و برایتان جاذبه دارند که تازه به آنها دل هم بسته باشید ؟!
"و جعل فیها سراجا و قمرا منیرا"
"سراج" بمعنای چراغ است . چرا گفتند چراغ ؟
قرآن می فرماید :
"و جعل الشمس سراجا" (نوح/16)
فرمود در آسمان ستاره هایی قرار دادیم و خورشید را چراغ و ماه را در شب ، که نور داده و روشن میکند . یکی در روز و یکی در شب . در شب را می گویند نور میدهد ولی در روز را می گویند "سراج" است . پس معلوم میشود نور"سراج" باید قشنگ روشن کند ، چراغی که حریف خانه باشد"سراج" است . عرب به چراغی که اتاق را خوب روشن کند"سراج" میگوید اما به چراغی که نورش ضعیف و کم سو بوده و حریف کل اتاق نباشد و نتواند آنجا را کاملا روشن بکند می گویند "منیر" . ماه را می گوید نوری می دهد و خورشید را می فرماید "سراج" است .
از امام باقر (س) روایتی نقل شده که فرموده اند :
"البروج الکواکب بالسیاق" (که با آیه هم هم خوانی دارد)
خداوند در آسمان کواکب قرار داد ، سراج (خورشید) قرار داد و منیر ( ماه) قرار داد .
"و هو الذی جعل اللیل و النهار خلفه لمن اراد ان یذکر او اراد شکورا"
در چند آیه قبل عرض شد که یوم بمعنای 24 ساعت است و در اینجا فورا تاییدی دیگر می آید . یعنی وقتی یک قسمت از شبانه روز را بخواهند بگویند ، مثلا زمانی که فقط خورشید است "نهار" و هنگامی که خورشید نباشد "لیل" می آورند .
"خلفه" یعنی پشت سر هم در آمدن (از خلیفه بمعنی جانشین) منتها جالب اینست که"خلفه" در جایی بکار می رود که بصورت دور چرخیده و هریک متوالیا جای دیگری را بگیرند .
میفرماید او کسیست که شب و روز را پی در پی و جایگزین یکدیگر قرار داده است .
"لمن اراد ان یذکر او اراد شکورا" برای کسی که میخواهد تذکر یافته و شکر کند .
امام (ع) از این آیه استنباط اوقات نماز میکند . حضرت می فرماید شب و روز را جای همدیگر قرار داد برای کسی که
" اراد ان یذکر" میخواهد نماز قضا بجا آورد .
"اراد شکورا" میخواهد نماز ادا بخواند .
چرا حضرت اینگونه فرمودند ؟ می فرماید بخاطر اینکه اگر نماز های شب قضا شدند ، می توانید در روز بخوانید و اگر نماز های روز قضا شدند ، می توانید در شب بخوانید .
در روایت دیگری می فرمایند که البته شامل نوافل هم میشود و نافله شب اگر یادتان رفت در روز هم میتوانید بخوانید و نافله روز اگر یادتان رفت در شب هم میتوانید بخوانید .
خدایا ما را بیامرز .
علم و عمل به معارف الهی قرآن و عترت به ما کرمت بفرما .
پروردگارا ما را با قرآن و عترت زنده بدار ، با قرآن و عترت بمیران و با قرآن و عترت محشور بفرما .
و صلي الله علي سيدنا محمد و آله الطاهرين .
پنج شنبه 27/7/1385 ـ مسجد جامع لاهيجان