الم تر الي ربك كيف مد الظل و لو شاء لجعله ساكنا ثم جعلنا الشمس عليه دليلا (45) ثم قبضناه الينا قبضا يسيرا (46) و هو الذي جعل لكم الليل لباسا و النوم سباتا و جعل النهار نشورا (47) و هو الذي ارسل الرياح بشرا بين يدي رحمته و انزلنا من السماء ماء طهورا (48) لنحيي به بلده ميتا و نسقيه مما خلقنا انعاما و اناسي كثيرا (49) و لقد صرفنا بينهم ليذكروا فابي اكثر الناس الا كفورا (50)
بحث ما در سوره مبارکه فرقان به آيه چهل و پنجم رسید که در آن شكل و سياق بحث تغييرمیکند . در حقیقت آیه ورود به یک بحث جدید در راستاي همان استدلالهاییست كه در آیات قبل با مشركين داشت و این بحث جدید در رابطه با ربوبيت است . قرآن ميخواهد در این آیه بفرمايد كه آيات و نشانه هايي را كه وجود دارند جدي بگيريد تا حقيقت هدايت برايتان روشن شود .
در بين انسانها افراد يكنواخت نداريم و هرانسانی ويزگي منحصر به فرد دارد ، عده اي از انسانها مومن اند ، عده اي كافر، در بين مومنين درجات ايمان با هم فرق دارد ، كافرين هم دركاتشان با يكديگر متفاوت است . در ذات انسان تنوع موجود است و نميتوان دو انسان عينا مثل هم يافت . حتی ميبينيم دو برادر ، دو خواهریا يك برادر و خواهرکه از يك پدر و مادر اند و با آنكه هردو در يك شرايط (اقتصادي ، تربيتي ، محيطي و...) بزرگ شده و بعضا بسياري از مشتركاتشان يكيست اما هريك ويژگي اي دارند كه ديگري ندارد و با هم متفاوت اند . در ذات انسان تنوع و اختيار (متناسب با آن تنوع) وجود دارد . لذا قرآن از اينجا بحث را به يك شكل ديگري مطرح ميكند .
عالم طبيعت هم يكنواخت نيست ، پايين و بالا ، تاريك و روشن ، نشيب و فراز و ... اينطور نيست كه بتوانیم دراين عالم تكراری ببینیم . البته امروز دربحثهاي علمي هم ثابت شده كه طبيعت تكرار بردار نيست .
اگر وجود انسان ، درخت ، گياه و ... را در نظر بگيريم ممكن است به حسب ظاهر شبيه هم بوده ، مشتركاتي با هم داشته باشند و شباهتهاي كلي در بينشان ديده شود اما عين هم نيستند ، مثلا در هر موجود ويژگيهاي منحصر به فرديست كه مخصوص خود اوست ، نه فقط به معناي كلي قضيه بلكه حتي در جزئيات هم با هم متفاوت اند . بعنوان مثال در بدن انسان دو سلول عين هم نیستند و هر یک ويژگيهايي داشته كه در ديگري وجود ندارد ، دو تار مو عين هم نيستند و بسياري اكتشافات ديگر كه امروزه علم در زمینه تنوع به آنها رسیده است .
يک وقتی کسی مقاله اي نوشته بود با استناد به حركت جوهري ملاصدرا (بعدها حركت جوهري يك امر ثابت شده در فيزيك نظري شد) و تعبير جنبش ذاتي طبيعت را بيان ميداشت که خیلی از آن تعبیر خوشم آمد .
در ذات اين عالم جنبش و حركت وجود دارد و اين بجهت آنست كه اراده اي در پشت دست است .
اگر قرار باشد انسان ماشيني بسازد كه چرخ بزند در آن دائما تکرار صورت خواهد گرفت ، مثلا اگر اطلاعیه ای را حروفچینی کرده و به ماشین چاپ بدهند در هردور از یک زاويه رفته و دقيقا در زاويه ای فرود خواهد آمد و در هردور همين امرتكرار ميشود . يا پيستونها و ميل لنگ داخل ماشين كه پايين و بالا رفته تا موتور گردش كند و فقط تكرار است .
اينجور نيست كه وقتي انسان چيزي را ساخت ، در آن وسیله با هرحرکت پديده نوی هم اتفاق بیافتد ، بلکه تنها ميتوان گفت نتيجه جديد داشته ، قوه جديد براي ماشين ايجاد میکند و جريان جديدي توليد میشود .
ولي بحث ما اينست كه نه فقط نتيجه بلكه اصل حركت هم حركت جديديست !
"كل يوم هو في الشان" (الرحمن/29)
"يوم" در فارسي به معناي روز است ولي در همه جاي قرآن به اين معنا نبوده و از آن به مرحله ، شان و ... تفسير کرده اند . خداي تبارك و تعالي را در هرجايگاهي که نگاه كنيد مي بينيد كه او يك شان و اراده جديد داشته و خواست جديدی دراوست . خدا ميخواهد بگويد اگر من نخواهم يك دانه گل هم جوانه نميزند ، شما نميتوانيد بگوييد که چون همه گلهاي لاله جوانه زده اند پس گل لاله اي هم كه در خانه من است بايد جوانه بزند خدا ميفرمايد تا من نخواهم جوانه نميزند . نمیتوانید بگویید چون همه اسپرمها تبديل به فرزند ميشوند پس اين اسپرم هم بايد فرزند بشود خدا میفرماید تا من نخواهم نميشود ، من بايد شرايط را آماده كنم و اگر هم شرايط آماده باشد باز هم من بايد بخواهم . و اين يعني نفوذ ربوبيت در تارو پود عالم .
اما اينكه كيفيتش چگونه است و ربطش به چه ترتيب ميباشد با سخنراني نميشود به آن پرداخت و این از جمله جاهائيست كه قرآن ما را دعوت به تفكر كرده است . یعنی اگر در جایی هم صحبتي در موردش بشود محصول تفكرات افراد را ميطلبد تا هركسی محصول تفكرخود را آورده كه معلوم شود چه نتيجه اي گرفته و چگونه توانستیم اين ربط را پيدا كنیم .
يكي از بحثهایي كه در قرآن كريم برای رسیدن به ربوبيت پروردگار مطرح ميشود اشاره به آيت هایيست كه در عالم اتفاق می افتند من جمله در آيات 45 تا 50 سوره فرقان :
الم تر الي ربك كيف مد الظل و لو شاء لجعله ساكنا ثم جعلنا الشمس عليه دليلا""
آيا نگاه نكردي كه پروردگارت چگونه سايه را گسترانده است ؟و اگر ميخواست آن را ساكن ميكرد ، آنگاه خورشيد را دليل آن قرار داديم .
" الم تر الي ربك" در چند آيه بعد تكرار نمی شود . قرآن ميخواهد در اين آيات چند پديده طبيعي را كه در اطراف ما اتفاق مي افتند ذكر كند منتها بيانش اينگونه شروع ميشود آيا نگاه نكردي به پروردگارت كه چگونه سايه را كشيد ؟
اگر ما بخواهيم چنين چيزي را تعبيركنيم می گوییم : سايه را نديدي كه چطور كشيده ميشود .
اما قرآن ميگويد : آيا پروردگارت را نديدي كه چگونه سايه را كشيد ؟
پس در واقع قبل از دیدن سايه اول بايد پروردگار را ديد ! يعني آنقدر ربوبيت در عالم حتميت دارد كه اگركسي قبل از ديدن سايه دست توانمند پروردگار را در كشيدن آن نبيند اصلا اهل ديدن نيست !
نفرمود "الم تر الي الظل" بلكه ميفرمايد " الم تر الي ربك كيف مد الظل"
متاسفانه در تفسيرها به آن اشاره نشده و خیلی ساده از كنار ش عبور كردند ، حال آنكه آیه خيلي حرف داشته و با آنكه انسان را به آيات پروردگار توجه ميدهد ولي هدف اصلي توجه و رسيدن به خداست . لذا نگاه كردن به پروردگار مورد دعوت است ، نه نگاه صرف به آن آيات .
این هدف آنقدر مهم است که اگرآيتها ، انسان را به پروردگار نرسانند ، نگاه كردن به آنها نگاه نيست . آنچنانکه گاهي در زندگی مقصد برایمان نسبت به راه از اهميت بيشتری برخوردار بوده ولی گاهيست که راه اهمیت داشته و مقصد مهم نیست .
در اين آیه مقصد مهم بوده و ميخواهد انسان را به خدا برساند .
اينكه ميفرمايد آیا خدا را نديدي که چگونه سايه را كشيد ؟ به اين مفهوم است كه از مسیرسايه بروید . یعنی يكي از نشانه هاي ربوبيت پروردگاركه باعث تقويت ايمان هم ميشود سايه است .
قرآن با مقدم داشتن "الم تر الي ربك" در اين آيات ميخواهد غلبه ربوبيت را بر امور برساند . غلبه ربوبيت يعني چه ؟
يعني اگر يك ميليارديم حركت هم در اين عالم ديده شود آنچه كه مهم است اينست كه انسان بداند آن حرکت ، كار رب العالمين است .
تعابيري در قرآن آمده كه از زبان انبياء مختلف از جمله حضرت ابراهيم (ع) و حضرت موسي (ع) بيان شده است كه :
" ان ربي سيهدين " (شعرا/62)
"فانه سيهدين" (زخرف/27)
"اني ذاهب الي ربي سيهدين " (صافات /99)
"الذي خلقني فهو يهدين و الذي هو يطعمني و يسقين" (شعرا / 79 و 78)
می بینیم با آنکه هدايت امر والاييست و غذا خوردن و نوشيدن امری بسيار روزمره و ساده ، در حالیکه اين دو ، اموری کاملا جداگانه اند ، اما حضرت ابراهيم (ع) هدايت را به خدا منسوب كرده (كه حقش هم اينست) و می فرماید پروردگار من مرا هدایت میکند و غذا و آب مرا هم ميدهد .
در این آیه هرسه فعل مضارع بوده و استمرار را ميرسانند ، دو فعل در مقوله طبيعي اين دنيا و يك فعل در مقوله معنوي و مربوط به روح و روان آدمي ، ولي هرسه منسوب به خداست ، یعنی اینکه براي خداوند فرقی نميكند . ربوبيت او در يك جرعه آب دادن به كام عطشان انسان و ربوبيت او در هدايت آدمی مساوي هم اند . نكند که انسان فقط خدا را در چيزهاي درشت درشت و امور بسيار بزرگ ببينيد ! (يكي از شركهايي كه معمولا به آن مبتلا ميشويم)
دست ربوبيت بايد در همه امور براي ما آشكار باشد . بعنوان مثال اگر وقتی در هوای بارانی در فضاي باز قدم زديد و به آسمان نگاه كرده گفتيد يا الله و يك قطره باران رفت توي دهانتان و نوشيديد ، هرچند كه اين يك قطره در بين ميلياردها قطره آب باران معنا ندارد ، اما همين را هم بايد از ربوبيت خدا بدانيد كه حكمتي داشته و آن را دقيقا براي دهان شما فرستاده است نه هيچ جاي ديگر ! از آنجا كه محاسبه امور در دست شما نيست شاید بگویید از روي تصادف بوده و ... اما چون محاسبه دست اوست او ميگويد هيچ چيز تصادفي نيست . شما ميگوييد هزاران قطره باران ميباريد من ميتوانستم داخل بنشينم و بيرون نروم ، اما آنقدر محاسبه دقيق است كه دست خودتان نيست و شما بايد بيرون برويد . ممکن است بگوييد با اختيار رفتم ، بله اما چون محاسبه خدا دقيق است شما با اختيار رفتيد . ( البته محاسبه او به معناي جبري بودن قضيه نيست . خداوند فراتر از انديشه انسان است . نكند كه به فكر محدود خود بسنده كرده و عالم را با مغزخودمان تجزيه و تحليل كنيم)
بنابراين اگر يك قطره باران هم به شما رسيد بدانيد كه از روي برنامه ريزي ، اراده و ربوبيت خداوند بوده چه رسد به چيزهاي ديگر!
مراد از "مد الظل" چيست ؟
"مد" يعني كشيد (از امتداد و كشيده شدن) . عربها دو لغت "ظل" و "فيء" دارند كه ما در فارسي هر دو را به سايه ترجمه ميكنيم .
درمورد "ظل" بين مفسرين اختلاف است . نظر مرحوم علامه طباطبائي اينست كه زوال ظهر كه ميشود و خورشيد بطرف مغرب ميرود سايه مي افتد طرف مشرق ، هرچه خورشيد پايينتر برود سايه درازتر میشود ، تا جائيكه خورشيد کاملا پايين رفته ، سايه فراگير شده و همه جا را در بر ميگيرد . ايشان ميفرمايد نظر بزرگان ديگر درست نيست و منظور از سايه در این آیه سايه ايست كه از زمان رد شدن ظهر از زوال شروع شده تا وقتيكه تمام زمين را در برگيرد .
ديگران ميگويند اگر اينجور معنا شود نمیتوان معناي قسمت ذيل آيه که می فرماید "ثم جعلنا الشمس عليه دليلا" را با آن چفت نمود . در آنصورت چطور ميشود كه خورشيد برآن سایه دليل باشد؟
يكي از معاني دقيقي كه براي" ظل" بیان شده (که آن را رد یابی کرده و دیدم که از مفسرین نبوده بلکه از امام محمدباقر(ع) است ، حال یا مرحوم علامه آن روايت را نديده بودند يا روايت را ضعيف ميدانستند كه اينگونه ترجمه كردند) اینست که : "ظل" يعني از طلوع فجر تا طلوع آفتاب (وقت نماز صبح)
مفسرين انديشه كرده و گفته اند " ظل" و "فيء" با هم تفاوت دارند . "فيء" همان سایه ایست که از وقت زوال كه خورشيد بطرف مغرب میرود آن سایه طرف مشرق افتاده و هر چه خورشيد پايينتر برود گسترده تر میگردد . ولی "ظل" اعم از "فيء" بوده ، هم شامل سايه ميشود و هم شامل هر جائيكه در آن نور نباشد ولو در سایه نباشد . چراکه سایه اصطلاح خاصیست ، مثلا اگربه یک میکروفون نور تابیده و عکس آن در پشتش تشکیل شود به آن میگویند سایه میکروفون ، اما اگردر یک اتاق نور بوده ولی اتاق کناری اش بخاطرحائل یا به هردلیل دیگری نور نداشته باشد آن را تعبیر به" ظل" میکنند .
"ظل" یعنی هر جایی که بی نور است ، بی نوری که میتواند نور دار باشد (برخلاف ظلمت) و جایی که در همسایگی نور است ولو انعکاس خاصی از موجود خاص و شیء خاصی نباشد .بر این اساس اگرخورشید به درختی تابیده و سایه درخت آنطرف افتاده باشد میشود "فیء" . ولی اگر در اتاقی نشسته اید که آفتاب به آنجا نمی آید میشود "ظل" .
بنابراین "ظل" نه انعکاس خاص ، نه شکل خاص و نه حائل خاصیست . لذا انسان در بهشت در "ظل" است نه در "فیء" .
"ظل" به معنی دنباله هم آمده است ، دنباله ای که چیرگی داشته باشد . (و اینها ظرافتهای بسیار دقیق لغوی اند)
قرآن در "الم تر الي ربك كيف مد الظل" چه میخواهد بفرماید ؟
ظاهرا باید همان روایت درست باشد یعنی نگاه کن به ظل و سایه صبح . تعبیر از سایه میکند ، چرا که تاریک تاریک نبوده و انعکاسی از نور دارد ، نه خورشید مستقیم می تابد و نه میتوان گفت خورشید اصلا نیست . (بین بین است)
"و لو شاء لجعله ساكنا "
در ادامه میفرماید این سایه و ظل که ثابت نبوده و آرام آرام حرکت میکند ، اگر خدا بخواهد حرکتش را از او میگیرد .
" ثم جعلنا الشمس عليه دليلا"
سپس بدنبال آن خورشید می آید و خورشید بهترین دلیل سایه است . یعنی کسی که سایه را راهنمایی میکند که کجا باشد و کجا نباشد خورشید است .
چرا قرآن این قضیه را با این دقت بیان کرده است ؟
در زمان ما حتی بچه های دبستانی هم میدانند که زمین کرویست و خورشید از یک طرف تابیده ، یک طرف کره روشن و طرف دیگرکره در سایه می باشد (سایه ای که "فیء" نیست بلکه "ظل" است) .
اگردرگذشته هم این دقت لغوی روی "فیء" و "ظل" می شد شاید خیلی راحت می توانستند از این آیه استفاده کرده و دریابند که زمین کرویست .
هرچند که مشهور شده و غربیها هم خیلی تبلیغ کرده اند که گالیله اولین کسی بوده که گفته است زمین کرویست و لی ما دربین دانشمندان اسلامی افراد زیادی داشتیم که قائل به کرویت زمین بودند منتها ته تویش را در نمی آوریم . یکی از آن شخصیتهای برجسته که حتی در نقلی دیده بودم که ایشان با محاسباتش قاره ای به اسم آمریکا را هم یافته بود ، ابوریحان بیرونی دانشمند بزرگ عالم اسلام است .
بد نیست در اینجا عرض کنیم که دانشمندانی همچون ابوریحان بیرونی ، خواجه نصیر الدین طوسی و چند شخصیت دیگر کتابهایی دارند در نجوم ، هیات ، جغرافیا، شکل زمین و ... که امروز فقط اسمشان در حاشیه بعضی کتابها نوشته شده و حتی یک نسحه از آنها هم در دست ما ایرانیها نیست ! همان موقع گفتند به درد شما نمی خورد ، برداشتند و بردند ! امروز نسخه مفرده ای اند که باید گشت و پیدا کرد! تازه اگر اثبات هم بشود دیگر آنقدر صدا بلند است و آنقدر پیشرفتهای غرب زیاد است که دیگرکیست که در مورد دانشمند صد سال پیش تحقیق کند؟! اصلا ما وقت نداریم ! حال نداریم ! از تنبلی داریم میمیریم !
میگویند تاریخ گیلان که مستند به تاریخ رابینوست خیلی مستند است ! این آقا کیست ؟ کنسولی که ...
نمیدانم چرا ما اینجوری هستیم ؟ این چه خاک مرده ایست که روی ما پاشیده اند؟ بسیار چیزها هستند که امروز زمینه تحقیق و پیگیری درموردشان باز است ولی ما حالش را نداریم !
اگر دقت کنید تاریخ مستند اکثر مناطق ایران را غربیها برایمان نوشته اند . اخیرا هم چند جلد از یک کتاب بدستم رسید در ارتباط با تاریخ ایران از دوران قبل از اسلام تا اسلام و ... ! (در تلویزیون صحبتش شده بود که دانشگاه کمبریج یک لجنه علمی تحقیقی تاریخی در مورد تاریخ ایران تشکیل داده است که تحقیق کرده و می نویسند) حال اگر به ما بگویند که آیا شما یک تاریخ درستی از قرون وسطی دارید که برایمان بنویسید که چگونه بوده است ؟...
آنها الان هم در فیلمهای سینمایی ای که درست میکنند ، تعمدا قرون وسطی را جوری نشان میدهند که با قرون وسطای بعد از رنسانس زیاد فرق نکند ! یعنی که ما همیشه اینجور پیشرفته بودیم ، همیشه اینقدر کلاسمان بالا بود ، ملتهای دیگر همه وحشی بودند ...
در جایی نوشته اند که وقتی مسلمانها ساعت را ساخته و آنها دیدند همه وحشت کرده و گفتند درونش جن دارد و ...
ولی دیگر ما هم کم کم باورمان نمیشود ! میگوییم اینها همه نقل است و افسانه و اصلا آنها از اول یک جور دیگربودند ! آنقدر به خود القا میکنیم که ...
این القائات خیلی مساله مهمی اند و در چند سال اخیر فقط مقام معظم رهبری را میبینیم که این نکات را گاهی گوشزد
کرده و تذکری می دهند ( و خیلی هم جدی گرفته نمیشود) . حتی در ملاقاتی که اخیرا در خدمتشان بودم از یک دانشگاهی (دانشگاه صنعتی اصفهان) هم آمده بودند و بحث پژوهش بود که دیدم ایشان روی این قضیه خیلی حساس اند .
رئیس دانشگاه گزارش میداد که مثلا پژوهش در دنیا فلان است و بهمان ، پژوهش ما اینطورست و ...
وقتی آقا صحبت میکردند گفتند : آن جمله را اصلاح کنید که هی در دنیا فلان است و بهمان است ، خبرهای دنیا پیش ماست ، هر خبری بخواهد در روزنامه ها بیاید اول باید پیش ما بیاید ، آنها هزار تا مشکل برای خود دارند ، شما هی القاء میکنید که آنها فلان اند و بهمان اند . ( رئیس دانشگاه نباید اینجور حرف بزند یعنی هنوز کاری را شروع نکرده در خودمان شک داریم و این خیلی بد است )
خداوند سایه را گستراند و اگربخواهد میتواند آن را ساکن نگه دارد . او میتواند حرکت وضعی زمین را بگیرد (زمین فقط حرکت انتقالی داشته باشد) تا دیگر سایه حرکت نکرده و همیشه یک طرف زمین روشن و طرف دیگرش تاریک باشد .
هرچند که قرآن شعر نمیگوید اما عبارت "ثم جعلنا الشمس عليه دليلا" تعبیر ظریف ، ادیبانه و شاعرانه ایست .
"دلیل " یعنی راهنما و کسی که جلو افتاده و دیگران پشت سرش راه بروند . (کلمه استدلال را هم به این خاطر بکار میبرند که مسیری را باز کرده و نشان میدهد که انسان از کدام طرف برود)
می فرماید که خداوند خورشید را دلیل سایه قرار داد . چگونه ؟
شب را در نظر بگیرید که سایه در حرکت است ،گویی که خورشید جلو افتاده و سایه بدنبالش روان است ، هرچه خورشید برود آن طرف تر ، سایه هم میرود آن ورتر . لذاست که در وقت غروب وقتی خورشید پایین میآید سایه از آن طرف بالا آمده و تاریک تر میشود و این تعبیر، خیلی زیبا ، دقیق و ادیبانه است .
"ثم قبضناه الينا قبضا يسيرا"
آرام آرام آن سایه ای که خورشید را دلیلش قرار داده ایم میگیریم .
"قبض" یعنی جمع کردن و آیه تعبیر بسیار زیبائیست از آمدن روشنایی . اگر دقت کنید در صبح هم یواش یواش هوا روشن میشود . (پس اینکه گفته اند "ظل" از طلوع فجر تا طلوع آفتاب است تعبیر امام باقر (ع) بوده و درست است)
در اینجا بحث سایه که میفرماید تیرگی و سایه را بسوی خود قبض کرده ، آن را می گیریم و نور می آید ، بصورت عام بوده و شامل همه موارد سایه ها میشود .
"و هو الذي جعل لكم الليل لباسا"
او آن خدائیست که برای شما شب را لباس قرار داد .
چطوراست که لباس زشتیها را میپوشاند ؟ چطور لباس ساتر شماست ؟ چطور لباس شما را از بسیاری از خطرات ، گرما ، سرما و ... حفظ میکند ، شب را هم برایتان همانگونه قرار داد و شب لباس شماست .
"و النوم سباتا و جعل النهار نشورا"
و خواب را برایتان راحتی قرار دادیم و روز را برای پراکنده شدن و حرکت کردن .
"سباتا" به معنی راحت است و به معنای قطع هم آمده ، یعنی قطع فعالیت روزانه و "نشور" از نشر است بمعنای پراکنده شدن .
در این آیه سه نکته مطرح میشود : لباس بودن شب – آرامش خواب – پراکندگی در روز
از اینکه میفرماید شب را لباس و خواب را مایه آسایش تان قرار دادیم و به دنبالش "النهار نشورا" آمده است معلوم میشود که منظور از خواب ، خواب شبانگاهیست . یعنی زیباترین خواب خوابیست که در شب صورت بگیرد ، بهترین پوشش آنست که در شب باشد .
کسی که خالق ماست این فرمول را هم بدستمان میدهد که شب بهترین وقت خواب است (یعنی که ای انسان برنامه ات را با برق و تلویزیون و ماهواره و ... عوض نکنی ها !) چرا که رب العالمین دارد با ما حرف میزند و در حقیقت برای انسانی ساخته دستور العمل هم میدهد . آیه جدای اینکه میخواهد بگوید خداوند رب العالمین است که دارد این آیت را اداره میکند و اوست که آن را اینگونه قرار داده در عین حال دارد به ما فرمول راحت زندگی کردن را هم می آموزد .
"و هو الذي ارسل الرياح بشرا بين يدي رحمته و انزلنا من السماء ماء طهورا"
بادهایی را ارسال کرد . همان خدا (که " الم تر الی ربک...") خداییست که
"ریاح" جمع ریح است بمعنی باد ها .
واژه "ارسال" در قرآن بمعنای فرستادن صرف نیست بلکه فرستادن با ماموریت را میگویند "ارسال" . اگر قرآن بخواهد فقط به وزیدن باد اشاره کند نمیگوید که باد را ارسال کردیم ، ولی اگر باد بخواهد بلایی را ببرد ، ابری را ببرد ، بارانی را ببرد در آنجا میفرماید " ارسل" و وقتی" ارسل الریاح" می آید پس بادها حامل چیزهایی هستند .
آن بادها چه ماموریتی دارند؟ "بشرا"
"بشرا" یعنی بشارت . نوشته اند که جمع بشور و مخفف بشر است . یعنی که آن بادها حامل رحمت اند . چرا بشارت حامل رحمت معنا شد ؟ چون خودش میفرماید "بين يدي رحمته" یعنی که از رحمت پروردگارست . بادهای بشارت دهنده ای را میفرستند که حامل بشارت اند از رحمت پروردگار.
این بشارت چیست ؟
"و انزلنا من السماء ماء طهورا"
انزال کردیم از آسمان آبی که طهور است .
"طهور" صیغه مبالغه بوده که دو کار انجام میدهد . وقتی میگوییم آب طاهر است یعنی فقط پاک است اما اگر بگوییم آب طهور است یعنی هم پاک است و هم پاک کننده . نمیتوان گفت گلاب طهور است ! آب هندوانه طهور است ! چرا که آب هندوانه و گلاب پاک کننده نیستند بلکه فقط پاک اند اما آب خالص و مطلق که هم پاک است و هم پاکی می آورد طهور است و هر دو خاصیت را با هم دارد .
میفرماید او کسیست که باد ها را فرستاد "بشرا و بین یدی رحمه" یعنی از بین دو دست رحمتش .
تعبیر دو دست رحمت " بین یدی رحمته" خیلی زیباست . گویا اشاره به رحمت رحمانی و رحمت رحیمی دارد . به این معنا که گاهی ارسال ریاح از باب لطف است و گاهی از باب وظایف بندگان و این تعبیر دقیقیست . خیلی از تفاسیر "بين يدي رحمته" را تفسیر نکرده و از کنارش براحتی عبور کردند (و این از تفضل ماه رمضان است که ما عرض میکنیم)
چرا فرمود"بين يدي رحمته" ؟
از آنجا که یک دست ، دست رحمت فراگیر رحمانی و یک دست، دست رحمت رحیمیست نوعی از باران از روی رحمت فراگیر رحمانی پروردگارست و نوع دیگر بارانیست که خداوند آن را با شرط میدهد یعنی رحمت رحیمی .
پس بارانها و بادها دو جور می آیند ، یک وقت است از آنجا که عالم برنامه و قانون خودش را داشته و زمین نیاز به آفتاب و باران دارد خداوند ابرو باران و ... را میفرستد ، اما یک وقت است بندگانی مومن که رعایت حساب و کتاب را دارند (مثل مرحوم خوانساری) دست به دعا بلند میکنند که : پروردگارا " انزل الینا من السماء ماء طهورا " و با آنکه طبق برنامه نبود اما یکدفعه در آنجا باران می آید !
قدیمیها میگفتند که وقتی علم ابی عبد الله را در نهر میگذاشتند باران می آمد !
( اولا آن علم خیلی پاک بود ، دوم آنکه دستی که علم را در آب میگذاشت خیلی پاک بود و بدنبال آن ناله ای هم که به آسمان میرفت پاکی خاصی داشت )
در بعضی از آیات اشاره میشود به اینکه حتی گاهی بادهایی را میفرستند تا ابرهای باران زا را که قرار بوده در جایی ببارند بدلیل معصیتی که در آنجا صورت گرفته است به فلان سرزمین برده تا در آنجا ببارند . (اکثر تفاسیر از کنار این قضیه گذشتند و من وقتی به تفسیری میرسم که به موردی اینچنین اشاره نکرده باشد میگویم ای شاگرد تنبل که این سئوال را اصلا ندیدی که چرا خداوند در اینجا اینگونه فرموده است ؟)
"لنحيي به بلده ميتا"
تا احیا کنیم سرزمین مرده را .
معلوم میشود زمین با باران زنده میگردد .چنانکه می فرماید :
"و جعلنا من الماء کل شی حی" (انبیا/30)
آب زنده کننده است اما قرآن در بسیاری از موارد احیاء را به باران نسبت میدهد . چرا ؟
کسی که کار کشاورزی کرده میداند که زیباترین آب ، خالص ترین آب ، موثر ترین آب برای کشاورزی آب باران است .
باران اولا یکنواخت آب میدهد ، دوم اینکه روی حساب میدهد ، سوم اینکه جرعه جرعه میدهد . یکدفعه یک لیوان آب نمی پاشند روی گیاه . بلکه قطره قطره داده وگیاه آرام آرام خورده و خوب هم هضم میشود .
اصلا آمدن باران از آسمان خود فضیلت دیگری هم دارد ، چراکه وقتی انسان با باران طرف حساب شد بدون تعارف با خدا طرف حساب است چون نه آمدن باران دست اوست و نه قطع شدنش .
لذا در باران ، احیا به هر دو معناست ، هم زندگی معنوی و هم زندگی مادی .
"و نسقيه مما خلقنا انعاما و اناسي كثيرا"
و سیراب میکنیم آن موجوداتی را که خلقت کردیم .
قرآن در اینجا تعبیرنمکینی داشته و میفرماید ای انسانها با بارانی که میفرستیم هم شما و هم چهارپایان را سیراب میکنیم . (انسان و چهارپایان را کنار هم بسته است)
لذا میگویند در نماز باران حتی گاو و حیوانات اهلی دیگر را هم با خودتان بیاورید ، چراکه در این قضیه ما و آنها با هم شریکیم و این از آن جاهایست که انسان باید تامل کند !
"و لقد صرفنا بينهم ليذكروا فابي اكثر الناس الا كفورا"
می فرماید که البته ما تصریف داده و می گردانیم .
این جور نیست که همیشه در یک جا باران بیاید (قطع نوار)
خدایا باران رحمتت را بر ما بباران .
برکت و غفرانت را بر ما بباران ، باران معرفتی که به انبیاء ات و برقلب نازنین پیامبر باریده (ما قابل نیستیم) به ما هم نمی و نصیبی از آن یم مرحمت بفرما .
پروردگارا لطف رحمتت را با دست رحمت رحمانی ات و با دست رحمت رحیمی ات از ما دریغ مدار .
و صلي الله علي سيدنا محمد و آله الطاهرين .
يكشنبه 23/7/1385 ـ مسجد جامع لاهيجان