تبارك الذي نزل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيرا (1) الذي له ملك السموات و الارض و لم يتخذ ولدا و لم يكن له شريك في الملك و خلق كل شي فقدره تقديرا (2) واتخذوا من دونه آلهه لا يخلقون شيئا و هم يخلقون و لا يملكون لانفسهم ضرا و لا نفعا و لا يملكون موتا و لا حيوه و لا نشورا (3)
بحث ما در سوره مباركه فرقان بود كه در كريمه اول عرايضي به عرض سروران عزيز رسيد اما چند نكته را لازم ديديم كه عرض كنيم :
1ـ در بحث اينكه آيا سوره مكيست يا مدني ، عرض شد كه گفته اند تمام سوره مكيست غير از سه آيه 70 و 69 و 68 كه در مدينه نازل شده اند .
مرحوم علامه طباطبائي (عليه الرحمه) در تفسير الميزان به نكته اي اشاره دارند كه حرف زيبا و منطقي ايست . ايشان ميفرمايد اين سوره تماما مكيست و آن سه آيه هم مدني نيست و اشتباه كرده اند كساني كه گفته اند بعضي از آياتش مدنيست .
(دانستن اين مساله براي ما از حيث تاريخي مهم است وگرنه سوره چه مكي باشد چه مدني براي ما زياد حس برانگيز نيست)
مرحوم علامه می فرمایند : آنهايي كه گفته اند آن آيات مدنيست ، به اين دليل بوده كه در آن سه آيه ، حكم زنا آمده است و به استناد اينكه احكام تشريعي و نوع احكام در مدينه نازل شده اند ، گفته اند كه آن سه آيه مدنيست .
ایشان ميفرمايد : ما ثابت كرده ايم كه دو حرام ازمحرمات است كه از همان اول اسلام حرام شد ه بود ، يكي شراب و خمر و ديگری زنا . اين دو در همان مكه حرام شده بودند .
روي اين اساس اين دليل قوي اي نيست كه بگوييم بجهت اينكه تشريع احكام در مدينه مي آيد ، پس اين سه آيه هم در مدينه آمده است ! بنابراين هر 77 آيه در مكه نازل شده است .
2 ـ نكته ديگر در ارتباط با "عالمين" است در آيه " تبارك الذي نزل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيرا"
"عالمين" را معني كرديم كه جمع عالم نيست و به تعبير ساده يعني ذوي العقولي كه در اين جهان هستند . جهانيان و آنهايي كه منسوب به اين جهان بوده و داراي عقل اند .
سئوال شد كه آيا ممكن است ما سوي الله باشد و شامل ملائكه هم بشود ؟
مرحوم علامه طباطبائي در اينجا به كلمه "نذير" استناد ميكنند . "نذير" يعني بيم دهنده و مخوف . يعني آنكه موجودي را هشدار بدهد و از جهنم بترساند . كه اين فقط براي جن و انس است و براي بالاتر از جن و انس نيست . لذا "للعالمين نذيرا " يعني "للانس و الجن نذيرا ".
پس طبق اين آيه محدوده فرقان و محدوده رسالت نبي جن و انس اند .
3 ـ نكته اي هم از جناب زمخشري در بحث اينكه قرآن و فرقان چه فرقي با همديگر دارند ؟
زمخشري از مفسرينيست كه رويكرد ادبي بالايي به قرآن دارد و جداي از اينكه معارف و مسائل ديگر را بيان ميكند خودش هم انسان اديبيست . در احوالات ايشان نوشته اند كه اهل سنت بوده و در آخر عمر شيعه شد . ولي بسياري از كتابهايش را در زمانيكه بر مذهب اهل تسنن بود نگاشته است . ایشان تفسيري دارند به نام "الكشاف" و در آن ميفرمايند : قرآن را فرقان گفته اند چون بين آيات و سوره هايش تفرقه ايجاد شده و جزء جزء نازل شد . مثلا آيه اي در مدينه نازل شد ، آيه دیگر در مكه ، آيه ای در فلان روستا ، دیگری در فلان جنگ و ...
چون در نزول ، بين آيات فرق قائل شدند لذا قرآن را فرقان گفته اند . ايشان استناد ميكند به آيه 106 سوره اسراء :
"و قرآنا فرقنه لتقراه علي الناس علي مكث و نزلنه تنزيلا "
قرآنيست كه به تفريق و جدا جدا برايتان آورديم تا آن را جزء جزء برمردم قرائت بكني (با فاصله اي كه هست)
از جمله مواردي كه غير از كتابهاي لغت ميتوان از آيات استفاده كرد كه "نزل" دلالت بر تدريج کرده و "انزل" دلالت بر نزول دفعي ، همين آيه 106 اسراء است که می فرماید "و نزلناه تنزيلا "
به قرينه صدر آيه يعني آرام آرام و بتدريج نازل كرده و يكدفعه نگفتند كه همه آنها را براي مردم بخوان .
4 ـ نكته ديگر در مورد "عبد" است كه در ابتدای سوره مباركه فرقان آمده است :
"تبارك الذي نزل الفرقان علي عبده"
شايد "عبد" بالاترين معيار و مدالي باشد كه خداي تبارك و تعالي به انسان ميدهد . لذا به ما هم سفارش كرده اند كه در تشهد هر نماز تكرار كنيم كه " اشهد ان محمد عبده و رسوله" ، شهادت ميدهيم كه وجود نازنين حضرت محمد (ص) عبد و رسول اوست .
عبد بودن حضرت محمد (ص) در چند جاي قرآن تصريح شده كه يكي از آن جاها در همين آيه است . عبوديت خود يك ارزش مستقل است و شايد همين صفت بندگيست كه زمينه رسالت را براي او فراهم كرده است .
چرا حضرت محمد (ص) به درجه بالاي رسالت نائل شد ؟ چون عبد بوده است .
نردبان ترقي انسان عبوديت است و بهترين معيار هم براي اينكه خود را بشناسيد همين است . همواره از خود سئوال كنيد كه چقدر "عبد" هستيد ؟ (عبد كه ؟ عبد الله) چقدر در مسير بندگي خدا ثبات قدم و پافشاري داريد ؟ چقدر افتخار به بندگي مي كنيد ؟ که همان مقدار ، نشانه ارزش شماست .
5 ـ روايتي در بحث فرقان از وجود نازنين امام صادق به ما رسيده است كه مرحوم كليني در كافي شريف نقل ميكند و من به آدرس تفسير راهنما عرض ميكنم :
عن ابن سنان او غيره ، ممن ذكره قال: سالت ابا عبدالله (عليه السلام) عن القرآن و الفرقان هما شيئان او شيء واحد ؟
فقال (عليه السلام) : القرآن جمله الكتاب و الفرقان المحكم الواجب العمل به .
ميگويد از امام صادق سئوال كردم كه فرق بين قرآن و فرقان چيست ؟ آيا دو چيزاند يا يك چيز ؟
امام فرمود : قرآن تمام كتاب است ولي فرقان محكميست يقيني كه بايد به آن عمل كرد .
گويا به آياتي كه براي عملياتي كردن زندگي مومن بكار بسته ميشوند و جزء يقينيات احكاميه هستند فرقان ميگويند .
"الذي له ملك السموت و الارض و لم يتخذ ولدا و لم يكن له شريك في الملك و خلق كل شي فقدره تقديرا "
همانا كه فرمانروايي آسمان و زمين به او اختصاص دارد . فرزندي برنگرفته و در فرمانروايي شريكي ندارد و هرچيزي را خلق كرده و براي آن ، چنانكه بايد اندازه اي قرار داده است .
بسياري از مفسرين گاهي به آيه ميپردازند بدون آنكه به شان نزول و زمينه آن توجه كنند . يكي از چيزهايي كه در شان نزول بايد لحاظ شود در همينجور آيات است و قرآن ميفرمايد همواره بين آيات هماهنگي هست .
در اول سوره بحث نزول فرقان بربنده اش است و در اين آيه بحث ربوبيت ، ملك و سلطنت الهي . اينها چه ارتباطي ميتوانند با هم داشته باشند ؟
امروزه در چالشهاي سياسي ميبينيد كه ابتدا حرفهايي ميزنند و بعد عقب نشيني ميكنند و حرف ديگر ميزنند . در واقع اندازه اي را قبول کرده و روي اندازه ديگر با ما بحث ميكنند ! در زمان پيامبر عظيم الشان اسلام هم ابتدا گفتند : ما اصلا اين پيغمبر را قبول نداريم ، او (نعوذ بالله من الشيطان الرجيم) مجنون است ، لاطائلات ميبافد و ... بعد كه ديدند روي رسالت او نميتوانند بجنگند و او آدميست قوي ، قدرتمند ، بااراده محكم و ... از او كرامت و معجزه و ويژگيهايي كه با انبيا سازگاري داشت ديدند ، لذا گفتند : او رسول هست ، خدا توجهي به او كرده ، اما كلامي را كه آورده و ميگويد قرآن است و كلام خدا ، خودش مي گويد !
اتفاقا در زمان ما هم گاهي شبه اين حرفها را در بعضي جاها می زنند كه : "قرآن كلام خدا نيست ، قرآن كلام بشري و محكوم به احكام بشريست و ..."
در بين 6 ـ 5 تفسيري كه مراجعه كردم ، الميزان تنها تفسيريست كه به اين پيشينه خوب اشاره كرده است . مرحوم علامه طباطبائي ميفرمايند :
بجهت اينكه عده اي مي خواستند بين پيامبر و قرآن ، رسالتش را قبول كنند و در عين حال به كتاب خدا گردن نگذارند و بگويند اين كتاب حرف خدا نيست و حرف خودش است ، جملاتي را بافته و ميگويد ، آيه " تبارك الذي نزل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيرا" آمد که فرمود فرقان را او بر بنده اش نازل كرد تا زمينه ا نذارش را بر جهانيان فراهم بكند .
چرا فورا در آيه دوم بحث "ملك" را مطرح ميكند ؟
درحقيقت به رخ ميكشد كه در اين عالم مدبر يكيست ، رب يكيست ، سلطنت از آن يكی بوده و احدي از ربوبيت الهي جدا نيست ، رسول هم هرچه بگويد تحت ربوبيت پروردگارست .
و اين جواب محكميست هم براي غلات (كساني كه در مورد ائمه غلو ميكنند) و هم براي كساني كه ميخواهند بين رسالت و نزول قرآن از طرف خداوند تبارك و تعالي تفرقه ايجاد كنند .
در زبان فارسي "ملك " يعني سلطنت . اما راغب اصفهاني و ديگران در بحث "ملك" تعبير دقيقي آورده اند . ميفرمايند سلطنت اخص از ملكيت است . يعني اگر كسي سلطنت داشته باشد ملكيت هم دارد . اما خيلي اوقات ممكن است ملكيت باشد ولي سلطنت نباشد . (هرچند که اين تعبيرات عربي ولي در زبان فارسي هم وارد شده اند)
"الذي له ملك السموت و الارض"
خدا كسي است كه سلطنت آسمانها و زمين از آن اوست .
وقتي ميگوييم خدا سلطنت دارد يعني به جزء جزء مسائلي كه در آسمانها و زمين ميگذرد واقف است ، به كليات امور و به گردش هر امري كه در آسمانها و زمين به آنها پرداخته می شود . هيچ امري از زير سلطنت او نمي تواند خارج شود و سلطنت او بر همه اشراف دارد.
نكته اي در بحث ربوبيت :
يكي از بزنگاهايي كه مومنين دچار شرك ميشوند نوعا در اين جهت است كه معمولا به ربوبيت مطلقه خداوند باور جدي ندارند . در آيات كريمه اصرار فراوانيست كه ما را به ربوبيت مطلقه خداوند تنبه دهند . اصرار بر اينكه بگويند ايمان ، ايمان نميشود مگر اينكه ربوبيت مطلقه خدا را قبول داشته باشيد . ربوبيتي كه بلا شريك است و بلا وزير . ربوبيتي كه سرمديست و همواره برقرارست ، اينطور نيست كه گاهي قطع شود ، يك وقت باشد و يك وقت نباشد ، ربوبيتش مدام است .
ما هرجا كه در زندگي فردي خود دچار مشكلي در معنويات ميشويم يك ريشه در اين دارد كه باور و عقيده مان به ربوبيت ضعيف است . تا وقتي كه انسان در اين عالم به اين باور نرسد كه "تاثير" از ناحيه خداست مشرك است .
مثلا ميگوييم :
من اين آب را مينوشم و رفع تشنگي ميكنم ـ اين دارو مرا خوب ميكند ـ اگر اين رفيق نبود من مشكل داشتم ـ زندگي ام را من اداره ميكنم ...
اگر باور به رفع عطش را استقلالا نسبت به آب داشته باشیم ، مشركیم ! بلكه بايد باور به اين داشت كه تاثير رفع عطش آب از ناحيه خداوند است .
دارويي ميخوريم که مريضي اي شفا پيدا كند ، بمحض اينكه استقلالا به دارو نگاه كنيم به همان اندازه در دايره معرفت و اعتقادمان به ربوبيت مشرك شده ايم .
كسي كه گمان بكند كار و بازو و زحمت خودش بالاستقلال در اداره زندگي اش نقش دارد او مشرك است به تمام معني ، به مذهب همه انبيا و اولياء .
اگرچنين باورهايي به استقلال بيايند انسان مشرك مشود . اما يك موقع است كه به استقلال نمي آيند و ميگوييم :
خداوند تبارك وتعالي لطف ميكند و من با خوردن اين آب رفع عظش ميكنم .
خداوند تبارک و تعالی لطف كرد و از ناحيه شما مشكل مرا حل كرد و شما ابزار بوديد .
در بحث زندگي مومنانه دارد که "و ما يومن اكثرهم بالله الا و هم مشركون" (یوسف / 106 )
اگر ايمان آورديد و ميخواهيد ايمانتان خالص باشد ، در دايره زندگي شخصي و اجتماعي خود ، در باورها ، افعال ، اخلاق و ... شرك زدايي كنيد و هر موجود مستقلي را كه ميبينيد استقلالش را از او گرفته و او را سايه خدا بدانید ، او را تجلي خدا و محل اراده و تقدير الهي و محل قضا و حكم الهي بدانید ، به اين معنا كه خداي تبارك و تعاليست كه كه بر او تاثير ميگذارد . اگر كسي چنين نگاهي به عالم و آدم داشت در مسير توحيد قدم برداشته است ولي به محض نگاه مستقلانه به غیر خدا ، آلوده به شرك می شود .
روي اين اساس است که قرآن در اينجا هم مثل جاهاي ديگر تاكيد ميكند كه : " الذي له ملك السموت و الارض"
اگر دقت كنيد ميبينيد كه اين عبارت در چند جاي قرآن تكرار شده است و همينكه اولش خوانده شود خيلي ها بقيه اش را ميخوانند (چرا که در قرآن زياد تكرار شده و البته زياد هم به آن توجه و عمل نشده و همینکه ميگويند "آسمانها" آن را يك مقدار از خود دور ميكنيم ! )
اينكه خدا برآسمانها و زمين سلطنت دارد به چه درد ما ميخورد ؟
وقتي بدردمان ميخورد كه بدانیم ما هم زيرمجموعه و جزئي از اين آسمان و زمينيم . انسان بايد به اين باور برسد که وقتی ميفرمايند هيچ چيز استثناء نيست و همه عالم تحت سيطره سلطنت پروردگارست ، پس او هم تحت سيطره سلطنت پروردگار می باشد . که البته فرق انسان موحد و غير موحد دقيقا در همين باورست .
"ولم يتخذ ولدا "
در سوره توحيد هم دارد "لم يلد و لم يولد" ، نه زاده است و نه زاده شده ، نه پدر و مادري دارد نه خود فرزندي دارد .
شاید الان براي ما قدري مضحك باشد كه بگوييم خدا فرزند ندارد ! مگر خدا زن ميگيرد كه بچه داشته باشد؟! مگر خدا توليد نسل دارد ؟!
به مواردي در باب "و لم يتخذ ولدا " دقت کنید :
1 ـ يكي از بحثها در اين باب ، بحث اتهام است .
در قرآن به صراحت دارد که :
"و قالت اليهود عزير ابن الله و قالت النصري المسيح ابن الله" (توبه/30)
يهود گفتند عزير پسر خداست و نصارا گفتند مسیح پسر خداست .
یهودیان جناب عزيررا كه مدت طولاني (100 سال) خوابيد و " فاماته الله مئه عام ثم بعثه" (بقره/259) سپس خدا او را زنده كرد پسرخدا پنداشتند و نصارا هم عيسي مسيح را كه از مادر بدنيا آمده بود ، بدون آنكه پدر داشته باشد ، گفتند پسرخداست و خدا او را به فرزندي برگزيده است .
عبارت "ولم يتخذ ولدا " به يك معنا مشت محكميست به دهان يهود و نصارا كه اصلا خدا كسي را به فرزندي برنمی گزيند . ( "يتخذ" مضارع "اتخذ" : برگزيده است ، انتخاب كرده است)
من گاهي كه به فعاليت مستشرقين اسلام شناسي نگاه ميكنم آنقدر حسرت ميخورم كه چرا بين ما مسلمانها اينقدر تنبلي هست ؟
اگر به مصاحبه هاي يكي دو دهه اخير بزرگان مسيحيت نگاه كنيد ميبينيد كه اصلا زير بار ادعاي "عيسي پسر خداست"
نمي روند بلكه توجيه كرده و ميگويند ما اينجور نمي گوييم كه عيسي پسر خداست ...
اگر به نسخه هاي حرفهاشان نگاه كنيد ميبينيد كه از دوره رنسانس (تقريبا 600 ـ 500 سال اخير) كه بيدار شده و در منصه اي قرار گرفتند و خواستند دينشان را از ورطه قرون وسطايي و تحجر در آورند ، هرچيز زيبايي را كه در اسلام پيدا كردند به مسيحيت برده و به اسم خودشان زدند ، يك نفر مسلمان هم نيست برود تاريخ را نگاه كند و نسخه هاي قرون وسطايي را با نسخه هاي بعد از رنسانسشان تطبيق داده و بگويد : شمایی كه بعد از 600 ـ 500 سال اين توجيهات را داشتيد ، اينها دقیقا از مسلمانها به شما رسيده است ! يكي از واژه ها در اين باب واژه "تجلي " است .
در مصاحبه اي كه با چند تن از بزرگان كاتوليك و پروتستان و ... ترتيب داده شده بود (و فكر ميكنم در آرشيو كتابخانه ام موجود باشد) از جمله بحث ها همین بحث پدر ، پسر ، روح القدس بود (سه گانه اي كه قرآن هم به آن اشاره دارد) . آنقدر زيبا اين بحث را توجيه كرده اند كه با عرفان اسلامي ما هيچ فرق نميكند و اصلا نميتوان گفت كه اينها سه گانه پرست اند و با توجيهاتی كه داشته اند انسان ميگويد كه حرف درست و منطقي ايست .
كما اينكه ما ميگوييم : ها علي بشر كيف بشر ربه فيه تجلي و ظهر
آنها هم عينا همين حرف را در مورد عيسي (ع) برگردانده بودند !
مترجم هم شيعه و مسلمان بود و اگر ايرادي بوده بايد جور ديگري بيان می کرد ، اما خيلي زيبا همين حرف را زده بود !
من يك وقتي به دوستان در قم گفتم كه اگر قرآن نمي فرمود كه اينها قائل به تثليث هستند ، باور كنيد من يكي مي گفتم ما به مسيحي ها تهمت زده ايم . اما قرآن تصريح ميكند كه اينها قائل به تثليث هستند .
مسيحيان در گذر زمان ديدند كه سه گانه پرستي انديشه مشركانه و مضحكيست ، آمدند از عرفان اسلامي و فلسفه اسلامي استفاده كردند .
اتفاقا در مطالبي كه یک زمانی در بحث وحدت حوزه و دانشگاه مي نوشتم ، از جمله نكات اين بود كه :
چرا وقتي مسيحيها نوزايش داشتند در جامعه اسلامي هيچ خبري نشد ؟
بخاطر آنكه مسيحي ها تازه بيدار شده بودند و مي ديدند كه مسلمانان بيدارند . مسلمانان كه خواب نبودند بلکه آنها در قرون وسطي خوابيده بودند ! (كه البته كسي هم به آن توجه ندارد)
يكي از استفاده هاي خوبي كه مسيحيت كرد از عرفان ما بود خصوصا از عرفاني كه در دسترسشان بود و با ورودي كه اسلام در اروپاي شرقي داشت ، از شخصيتهايي مثل ابن رشد و ابن عربي و ديگر بزرگان در اندلس و جاهاي ديگر . اصلا آنها كساني را داشتند كه به کشورهای اسلامی مي آمدند و البته خيلي خوب هم استفاده كردند .
2 ـ "لم يتخذ ولدا"يعني فرزندي انتخاب نكرده است .
قانون فرزند در حيوانات ، گياهان و ... اينست که بايد از پدر جدا شده و بعد در جاي ديگر رشد كند . اما جدا شدن از خدا و از حوزه اراده ، قدرت و سيطره اسمائي و صفاتي پروردگار اصلا معنا ندارد !
3 ـ ما در بحث سلطنت ، دو آفت داريم :
- با شناختي كه ما از سلطنتها داريم ، سلطنت به تنهايي نمي شود و ايادي و ابزار ميخواهد . در اين آيه كه مي فرمايد "ولم يتخذ ولدا "ميخواهد بفرمايد كه خدا سلطانيست كه بدون ابزار هم سلطنت ميكند ، گرچه شما با ابزار ميبينيد .
- بحث تداوم در سلطنت ها مطرح است . شاید یک سلطنت مدتي برقرار باشد اما ممكن است بعدا نباشد . سلطنت ممکن است در حوزه هايي بوده و در حوزه هايي نباشد و يا در زمانهايي بوده ولي در زمان ديگر نباشد . اما " ولم يتخذ ولدا "يعني که ديگر "بعدا " ندارد ، همواره و سرمديست ، دائم است ، خداوند نياز ندارد كه كسي جانشينش بشود چراكه خود هميشه هست و وقتي خود هميشه هست نيازي هم به فرزند ندارد .
"ولم يكن له شريك في الملك"
شريك و هم وزن ندارد چون به محض اينكه شريك فرض شود ديگر خدا نميشود ! اصلا سلطنت الهي نميشود !
شريك كه بيايد ديگرخدا نيست (چرا ؟) چون خدا يعني مطلق بي مرز نامحدود . شريك كه بيايد ميگويد كه اينجا مرز است !
آقايي در بحث وجود ميگفت : ما موجوديم ، خدا هم وجود دارد . اين وجود با همديگر فرق ميكند .
گفتم : مرزش تا كجاست ؟ اگر بگوييم وجود ما تا اينجا و وجود خدا هم تا اينجا كه در آنصورت خدا را محدود كرده ايم !
و خدايي كه محدود بشود ديگر خدا نيست ! او يك معبود است ، يك اله است ، سلطان است ، كسيست كه مطلق و بي مرز است و نميشود محدودش كرد !
می گویند خدا كه همه چيز را خلق كرده پس چه کسی خدا را خلق كرده است ؟
بحث سر اينست كه كسي كه خلق بشود ديگر خدا نيست . خدا "از..." ندارد . اينكه خدا "از جايي" گرفته شده باشد و " از جايي" آمده باشد اصلا براي او معنا ندارد .
"و خلق كل شي فقدره تقديرا "
هر چيزي را او خلقت كرده و اندازه اش را هم معين كرده است .
حد و اندازه هرموجود چقدر است ؟ چرا "فقدره تقديرا" آمده است ؟
در اينجا باز هم میخواهند با تعبير ديگری ربوبيت را برسانند . خدا هر موجودي را خلق كرد ، اندازه ، ظرفيت و حد حصار هر موجود را نيز معين كرد و براي آنكه اين موجود از اندازه اش تجاوز نكند نگهبان او خود خداست . یعنی خداوند دارد نگاه ميكند و حد نگه ميدارد . او اندازه ميگيرد و اندازه نگه ميدارد و اين ميشود ربوبيت .
"واتخذوا من دونه آلهه لايخلقون شيئا و هم يخلقون و لايملكون لانفسهم ضرا ولا نفعا و لا يملكون موتا و لا حيوه و لا نشورا "
و بجاي او خداياني را برگزيدند كه چيزي نمي آفرينند و خودشان آفريده شده اند و اختيار سود و زيان ، مرگ و زندگاني و برانگيختني را براي خويش ندارند .
اين آیه در واقع برهمه خدايان دروغين مهر ميزند .
چند نكته پیرامون اله و معبود بودن :
برطبق آيه فوق ، الهيت و معبود بودن داراي ويژگيهاييست و كسي مورد پرستش قرار ميگيرد كه چند ويژگي داشته باشد :
1) خالق باشد و مخلوق نباشد ـ هر موجودي را پيدا كرديد كه خالق است و مخلوق نيست ، قابل پرستش است . ( در هستي يك موجود بيشتر نيست كه خالق باشد و مخلوق نباشد )
2) مالك نفع و ضرر خود باشد ـ يعني اختيار دارخودش باشد و بتواند براي خود ضرر را دفع و نفع را جذب كند . که البته اين تنزل دارد و خداي تبارك و تعالي را نميخواهد با اين ويژگي توصيف كند چرا كه خدا نه اهل نفع است و نه اهل ضررو اصلا نفع و ضرر براي خدا معنا ندارد ! ولي سر و كارت كه با كودك فتاد با زبان كودكي بايد گشاد
آيا اين بت ، اين خدا ، اين معبودي كه انتخاب كرده ايد اصلا اهل اين هست كه براي خود ، براي منفعت خود ، يا به اراده و خواست خود بتواند كاري بكند ؟ (چنين چيزي شدني نيست !)
3) مالك موت و حيات كساني كه به او گرايش پيدا كرده و او را ميپرستند باشد ـ "نشور" يعني برانگيختن و زنده كردن . و در اینجا دقيقا داستان نمرود پيش مي آيد كه :
"اذ قال ابراهيم ربي الذي يحي و يميت قال انا احي و اميت " (بقره/ 258)
ابراهيم گفت : پروردگار من آنست كه خلق را زنده ميكند و مي ميراند . نمرود گفت : من زنده ميكنم و ميكشم .
دو زنداني آوردند ، نمرود گفت : يكي را ميكشم و يكي را آزاد ميكنم .
ميفرماید : باید وقتي كشتي بتواني زنده اش هم بكني نه اينكه انسان زنده ای را بكشي و فرد زنده دیگر را آزاد كني ! در آنصورت كه زندگي اش را تو به او نداده اي !
ممكن است بگويد در ادامه زندگي او نقش داشته است ! اما بهر حال يا كشته يا زنده نگه داشته كه تازه در آنهم اما و اگر هست. پس اگر كسي بتواند بكشد و زنده كند آنموقع بيايد و ادعا نماید .
"و قال الذين كفروا ان هذا الا افك افترئه و اعانه عليه قوم آخرون فقد جاء و ظلما و زورا "
آنان كه كفر ورزيدند گفتند كه اين قرآن جز دروغي نيست كه محمد (ص) آنرا ساخته است . قومي ديگر او را برآن كمك كردند ، بي شك ظلم و تهمتي بزرگ مرتكب شدند .
ميتوان گفت كه يك بخش از اين مباحث مربوط به زمان ما هم ميشود .
از جمله مباحثي كه احتمالا در آستانه اش هستيم و دوباره هجومهايي شده و حرفهايي زده می شود ( با انديشه هايي كه يواش يواش برعليه اسلام مطرح می كنند و البته جرات خاصي هم ندارند كه همه حرفهاي پشت دلشان را بزنند) اينست كه بيايند آيين پيامبر و رسالت پيامبر عظيم الشان اسلام را زير سئوال ببرند .
اين حرفها در هر زمان به يك شكل است . در آنزمان مي گفتند اينها تهمتیست كه به خدا ميزند ، خدا از چنين حرفهايي مبراست ، خدا اينجور حرف نميزند و ... كما اينكه امروزهم ميخواهند همين را بگويند . امروز هم ميگويند اين دين و آيين عقلاني نيست ، اهل خشونت است و ... (مانند حرفهايي كه جناب پاپ متناسب با امروز زده است)
ميخواهند بگويند خدا ، خداي رحمت است و آدم كشتن و عذاب و ... اصلا به خدا نميرسد و خدا از اينها خبر ندارد ! که در واقع همان حرفهاست اما به يك شكل ديگر !
"اعانه عليه قوم آخرون"
قرآن میگوید اصل حرف را مشركين زدند و بعد گروه ديگري هم آنها را اعانه كردند .
تمام مفسرين "قوم آخرون" را نوشته اند يهود . یعنی مشركين آن حرفها را زده و يهوديها هم كمكشان ميكردند تا زير پاي اسلام را خالي كرده و بگويند آيين محمد (ص) آيين درستي نيست .
"فقد جا,و ظلما و زورا "
اينها هم ظلم و هم حرف باطلي را بر زبان جاري كردند .
چرا اين حرف ، ظلم است ؟ چرا باطل است ؟ چه دليلي داريد كه قرآن كلام خداست ؟ امروز چگونه ميتوانيم در مورد قرآن بيانديشيم ؟
من فكر ميكنم اگر كسي بدون غرض و مرض روي قرآن كار كند براحتي به اين باور خواهد رسید . کافیست كتابهایي مثل انجيل و تورات را با قرآن مقايسه بكنيد !
در شبهاي آينده بعضي از اعترافات بزرگان را در مورد قرآن خواهيم آورد که اذعان دارند براینکه قرآن بسيار هماهنگ و منظم است و موسيقي قرآن با الفاظ و معاني آن چفت شده اند و اينجور نيست كه هر كدام به يك طرف برود . چنان آرواره و ستون فقرات و پيچ و مهره هاي قرآن بهم چفت شده اند كه اگر يك مهره برداشته شود نظم آن بهم ميخورد . آنقدر دقيق است كه حتي نميتوان گفت يك "واو" آن اضافه است آن را برداريم و يا يك "واو" كم دارد به آن اضافه كنيم !
امروزه بحث نظم كلماتي قرآن در لسان كامپيوتر وارد شده و چنان كلمات را رديف مي كنند كه اصلا با عقل بشر و ذهن و فكر بشري چنين چيزي امكان پذير نيست !
مضرب عددي قرآن ، كه مي بينيد قرآن به چند عدد قابل تقسيم است ! (كلمات ، آيات و سوره هاي قرآن برعدد 19 قابل تقسيم اند)
همه اينها پژو هشهاييست كه ديگران (بعضا مسيحي ها) كرده اند و چقدر دقايق در قرآن داريم كه همه از اعجاز قرآن است و نشان ميدهد كه قرآن از جانب خداست و هيچ شكي درش نيست ، چرا که عقل و فكر بشري با اين همه ابزار و عده و عده اي كه امروز دارد نميتواند چنين كتابي بياورد چه برسد به 1400 سال پيش ! حتی اگر كامپيوتر ها و ابر كامپيوتر ها هم كمكش كنند نميتواند كتابي به اين دقيقي بياورد !
آمريكائيها اخيرا دركويت و بعضي جاهاي ديگركتابي بنام "الفرقان الحكيم" چاپ كرده اند که فقط شامل بعضي از آيات قرآن بوده و آیات جهاد و شهادت طلبي و ... در آن حذف و تحريف شده اند ! و البته برای آنكه بتوانند آن را در عالم اسلام بچپانند راهي نداشتند مگر اينكه از كلمات خود قرآن استفاده کنند! اما در آن کتاب ، زبان قرآن کاملا برداشته و قاطي شده است و بدست هرکس هم که بدهید تا آياتش را بخواند در می یابد كه چقدر ناهماهنگ است !
خدايا توفيق فهم معارف قرآن را بيش از گذشته به ما بركت بفرما .
هرچه بر عمر ما ميگذرد برمعرفت ما بيفزا .
پروردگارا اين ناچيز عبادات ، نمازها و روزه هاي ما را قبول بفرما .
پروردگارا توفيق هدايت به راه پيامبرت به راه اهل بيت عليهم السلام و به راه قرآن به ما بركت بفرما .
پروردگارا همه گذشتگان ، مومنين ، مومنات ، خصوصا علما و مفسران و بزرگاني كه ما از انديشه ها و خامه آنها استفاده كرديم غريق رحمت بفرما .
و صلي الله علي سيدنا محمد و آله الطاهرين .
سه شنبه4/7/1385 ـ مسجد جامع لاهيجان